Luinil

Blue Star

Luinil

Blue Star

۹ مطلب با موضوع «hell days» ثبت شده است


به اتفاقایى که قبلا برام افتاده فکر میکنم. به حرفایى که گفتم، به چیزایى که دیدم... به اینکه همه ى عمرم داشتم سعى میکردم یه کارى انجام بدم... مى دونى؟ یه کارى که خاص باشه. یه کارى که بهش نگا کنى بگى خب... آدماى زیادى نیستن که میتونن این کارو کنن.

مسئله اینجاست که مهم نیست چقدر خوب عمل میکنى، مهم نیست چیکار میکنى، مهم نیست بعد از اینکه اون کارو کردى چقد خوشالى، یه چیزى هس... یه کسى هس که تهش خیلى کوتاه بهت نگاه میکنه... به کارى که کردى، انگار نه انگار که تو تمام زورتو زدى خوشحالش کنى... فقط سر تکون میده و میره! 


نمیخام غر بزنم، نمیخام دستمو فرو کنم لاى فایلاى قدیمیه خاطراتم... نمیخام این آدم مزخرفى باشم که اینقدر تو خودش تا خورده که واسه نجات دادن خودش تو ٦ساعت یه تابلو تموم میکنه... ولى یه سرى نگاها هستن... باعث میشن حس کنم دوباره ١٤ سالمه و ازم معدلمو پرسیدن. خیلى خوشحال سرمو بلند کنم بگم ٢٠، یکى تو چشام نگا کنه با طعنه بگه بچه ى مردم ٢٢ میگیره :)) 


حس میکنم ١٤ سالمه و مچاله شدم تو کمد دیوارى که کسى کتاب خوندنمو نبینه، حس میکنم ١٤ سالمه و همه ى نگرانیاى دنیا تو همین دو رقم فاصله ى بیست تا بیست و دو خلاصه میشه...

نمى دونم... مردم به کجاى زندگى دست انداختن که همه چى اینقد در حال کش اومدنه... نمیدونم بیخوابى تا کجا مغز یه آدمو میخوره... نمیدونم چطورى میشه، چطورى میتونم برسم به اون لبه ى لعنتى دنیا با اون آبشار گنده ش... خوب که بهش فکر میکنم به این نتیجه میرسم که شاید اونى که باید از این آبشار پرت شه به عدم منم...


چه حسى بهت دست میده اگه تو تخیلات خودت بمیرى. واقعا بمیرى! چه حسى بهت دست میده اگه یهو بفهمى دیگه کاراکتر اصلى دنیات نیستى.

مثه یه کویر لعنتیه! یه کویر لعنتیه بدون درخت با صداى زنگوله هایى که از خیلى خیلى دور میاد! اونقدر دور که اگر تا خود ِ ابدم بدویى بهش نمیرسى!

یکى انگار هى داد میزنه! اونقدر بلند که ممکنه کر شى! فکر میکنم خودمم... مزه ى خون تو دهنم پخش میشه، هى سرفه، هى سرفه...

احمق! کجاى این داستان مسخره جاى من بود که اومدم! کجاى این همه شلوغ، خالى بود که من جا شدم... 

از اینجا بودن متنفرم! 

حس میکنم گوسفندم! از اون گوسفندى که شازده کوچولو داشت! مهم نیست چقد سرمو بندازم پایین و برم... هیچوقت جاى دورى نمیرم!


+ :)



۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۰۴:۰۲
pejvak



دارم از من... به من... در من... فرار میکنم. چرخه اى که انگار هرگز تمام... نمى شود؟

دارم از مرگ، میمیرم

این جهان به منى که منم، حتى یک بار هم ختم... نمى شود؟

دارم خودم را توى وان... خواهم مُرد! 

این چشم را با یک نفس... خواهم بست!

این درد را پیچیده لاى یک کفن... خواهم بُرد!

من هردومان را از زندگى... خواهم بُرد!



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۰۱
pejvak

 

 

بعضی وقتا گریه کردن بهترین اتفاقیه که میتونه واسه یه آدم بیفته.. اون وقتایی که کلمه هات بیرون نمیان، وقتایی که یه عالمه احساس اجق وجق تو همه ی وجودت بالا پایین میرن و خودشونو میکوبونن به اون عمیق ترین خاطره هات که مهم نیست چقدر تلاش کنی.. هیچوقت از بین نمیرن..

دارم فک میکنم اگه میشد از تو اشک احساسات و افکارو خوند توشون چی میشد دید.. خیلی وقتا خودمم نمیدونم این اشکی ک داره میاد دقیقا ب خاطر کدوم قسمت از اتفاقاییه ک میفته..

صدای ویلونمو دوس دارم.. با اینکه افتضاح ترین صدا رو ازش درمیارم ولی همونم دوس دارم. میدونی؟ حس خوبی دارم ک میتونم رو یه کاری تمرکز کنم و وقتی دارم انجامش میدم دیگه به هیچی فکر نکنم.. تو تمام این مدتی ک گذشت اولین کاریه ک موقع انجام دادنش حس نمیکنم دارم از یه چیزی فرار میکنم.. :)

 

 

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۵۷
pejvak



We're creatures of the underworld 

We can't afford to love 




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۵۸
pejvak
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ دی ۹۴ ، ۲۰:۵۲
pejvak

خب میدونی؟ وقتی داری عین سگ تلاش میکنی که خیلی از چیزای گهو بذاری کنار یه ذره ام انتظار داری که دنیا هی نیاد تو اون شرایط یه سری چیز گه دیه هم بذاره جلوت بگه گه می خوری که می خوای فلان گهو فراموش میکنی، گه میخوری که داری با فلان گه کنار میاری، اصن تو کلن گه میخوری که گه میخوری :|

بعد خب چـــــــــرا!؟ نه واقعا سوال من اینه که خب چرا؟؟؟؟؟ چرا الان؟ الان دو ساله این کوفتی هی از جلو چشمت داره رد میشه، چرا الان؟ حس کردی اینو؟ اینکه بخوای منفجر شی بپاشی روی دیوار؟ دل و روده ت بریزه بیرون؟ حس کردی اینقد پر شدی که بهت سوزن بزنن میترکی؟ یا مثه یه بادکنکی که یه بچه داره بادش میکنه و نمیدونه چقد باید فوت کنه.. هی فوت میکنه.. هی بیشتر فوت میکنه.. بعد میترکی..

شت خب! همه چی داره همینجوری پیش میره، همه چی داره میشه من و یه مشت کاغذ و فیلم و کتاب و کوفت و گه... مثلن چرا دنیا باید بیاد تمااااااام چیزایی که درست تو همین " الان " هستنو ربط بده به بی ربط ترین اتفاق زندگیه یه نفر.. که فقط برینه بهش! خب فـــــــــــــــــــــــــــــ اک یو!

ینی اصن انگاااااااااار ن انگار! اصن مهم نیس! اصن به درک! انگار یکی بیاد بت بگه عای دنت گیو ع شت ابوت یور فیلینگز! عای ویل دو وات اور عای وانت اند یو کن گو اند فـ اک یورسلف :| 

مزخرفههه که حتی نتونی از یه نفر متنفر باشی.. دلم میخواد میدونی؟ دلم میخواد متنفر باشم، بگم حالم ازش بهم میخوره، بگم نفرت انگیزه، چندش آوره..


***


Part 2

after the rain




نمی شد تحملش کرد.. بعضی وقتا میتونی بنویسی بعد خالی شی.. ولی اینو نمیشد.. مثه اینکه یه مدت زیاد زیر آب باشی.. نمی تونی آروم آروم شنا کنی بیایی بالا.. میتونی دست و پا بزنی که اکسیژن برسه به ریه هات.. یهو سرتو از زیر عاب باید بیاری بیرون.. می فهمی؟ به این بارونی که داشت میومد نیاز داشتم.. به اون کوچه هه.. به سکوتش.. به اینکه یه چوب بگیرم دستم وسط کوچه توهم آدما رو بزنم.. بعد بچرخم دور خودم.. جیغ بکشم.. اونقد که حس کنم حنجره م الان پاره میشه.. و خوبم! ینی خب.. چیز بیشتری نیست که بخوام.. 

از اینکه توانایی ِ اینو دارم که اینقـــــدر زر بزنم وااااقعا متعجبم :| ینی خودمم دیه حالم داره بهم میخوره از خودم و حرفام و کارام.. ولی اینجوری دیوونه بودنو دوس دارم.. اینجوری که حس کنم خیلـــــی تنهام تو اون کوچه.. انگار آخرین آدم دنیا باشم.. آخرین بازمونده ی همـــــه ی چیزایی که تا حالا بوده..

میدونی؟ وقتی کسی نباشه.. وقتی هیچی نباشه.. این حسو داری که حداقل کسی یا چیزی نیست که بهت آسیب بزنه.. این حسو داری که پرت شدی تو یه سیاره ی کوچولو تو تاریک ترین قسمتای یه کهکشان از تمــــــــــــام کیهانی که دور خودش میچرخه.. و داری بلعیده میشی و هرچقدرررر که جلوتر میری کوچه ت تموم نمیشه.. یا نخوای که تموم شه.. هی بری جلو بعد چشاتو ببندی بچرخی برگردی عقب که دوباره از اول راهتو بری.. که هی نخوای برسی..

خب.. به درک! مثلن انگار اولین بار بود که هیچ جای دنیا نبودم.. یا انگار مثلن اولین بار بود که حس کردم یکی به بمب تو سرم کار گذاشته و هرلحظه ممکنه بترکه.. همشو قبلن حس کرده بودم.. ولی مشکل زمانه! میدونی؟ بزرگ ترین دروغی که میشه به آدما گفت اینه که زمان همه چیو حل میکنه.. زمان هیچیو حل نمیکنه.. زمان کاری میکنه حسه خاطره ها رو فراموش کنی.. حس عاشق شدن، حس فراموش شدن، حس صدمه خوردن.. حسه درد! از همه چی برات یه اسم باقی میذاره.. می فهمی؟ وقتی حسه یه چیزیو فراموش کنی دوباره تکرارش میکنی! زمان هیچیو حل نمیکنه، زمان بهت فرصت تکرار کارایی رو میده که ممکنه بهت آسیب بزنن.. چون فراموش کردی آسیب دیدن چه حسی داره.


خیلی دارم سعی میکنم گم و گور شم.. دارم نهایت سعیمو میکنم.. ولی حس میکنم با چسب منو چسبوندن به دنیایی که ماله من نیست.. اینجوری همه چی بدتره!







۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۴ ، ۰۰:۲۶
pejvak
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۵ دی ۹۴ ، ۲۳:۴۱
pejvak

از آن روزهایی ست که همه چیزِ دنیایت خاکستری می شود.. از روفرشی هایت تا دود خاکستری سیگار.. تا رنگ افکارت.. تا "همه" چیز! از آن روز هایی ست که بیدار می شوی و دنیا یک چیزی کم دارد.. بیدار می شوی حس میکنی شاید مجبوری همه جا را مرتب کنی.. چون چیزی در این میان گم شده.. چیزی کم شده.. 

از آن روزهایِ مسخره ایست که کلافگی و بی حوصلگی و خستگی می نشینند گوشه ی اتاق و ذل میزنند به تو! ذل میزنند به تمام آنچه که تو "واقعا" هستی.. ناگهان حس میکنی دیوار ها را از چشم ساخته اند و پنجره ها پرِ گوش اند و زمین دهان باز کرده که تا ابد در گوشت ور ور کند.

از آن روز هایی ست که من با تمام "من" بودن یک چیزی در اعماق خودش کم دارد، از آن روز هایی که ناگهان کسی با مشت می کوبد روی سرت و می گویید وقتش است برگردی.. برگردی به تمام آنچه که پشت سر گذاشتی و فقط.. فقط بگذاری لایه های خاکستری خاطرات در بستر ذهن کرم خورده ات ته نشین شوند.

از آن روز هایی ست که حتی اگر تمام پرده ها را کنار بزنی و تمام چراغ ها را روشن کنی باز هم همه جا تاریک است، باز هم حس سنگین نفس در یک غلطت عمیق و فرسوده ریه هایت را پر می کند. چه احمقانه دست و پا میزنی.. 

همه چیز ناگهان متوقف شده.. ساعتت خوابیده، همه چیز در سکونی محو غرق شده و تو می نشینی و انگشتانت را روی لبه ی ماگت می کشی.. بلکه بشود زندگی را حداقل کمی آبی تر دید.. خاکستری های بیشتری به چشمانت حمله می کنند.. تو فراموش می شوی.. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۴ ، ۱۳:۲۰
pejvak


ترسیدم! عین سگ ترسیدم.. ینی خب نمی دونم اصن مثه سگ ترسیدن ینی چی واقعن، ولی همونجوری ترسیدم. از خیلی چیزا، بیشتر از خودم، از فکرام، از کارایی که میدونم میتونم انجام بدم.. از کارایی که ممکنه انجام بدم.. از کارایی که دارم انجام میدم..

همه چی یه قیافه ی احمقانه به خوذش گرفته.. میدونی؟ از اینکه دیگه هیچوقت نتونم اعتماد کنم ترسیدم.. از آدمای دور و برم، از کسایی که تو زندگیم بودن، هستن.. شاید بعدن بیان!

داشتم میگفتم اگه ها و اما ها و شایدای زندگیم زیاد شده، ینی خب.. عادم میاد بگه خب به درک! به جهنم! ولی بعضی وقتا یه سری چیزا رو نمیشه فراموش کرد.. شایدم بشه.. نمیدونم! زمان.. تایم ویل هیل عاس.. عای ثینک!

از کابوسام ترسیدم.. از اینکه اونجوری نگام کنن.. و خب.. نمی تونم این حسو کنار بزنم که کابوسام دارن واقعی میشن.. ینی خب.. عایم این سو ماچ پین.. عادم اولش فک میکنه احساسش به خاطر یه اتفاق خاصه، یا یه عادم خاص.. ولی تهشو که نگا میکنه میبینه خیــــــــلی وقت بوده که داشته به گا میرفته.. می دونی؟ می فهمی چی میگم؟ 

خب.. تو که مُردی این وسط.. ولی من موندم، عادما موندن، خیلی اتفاقای دیه افتاد.. ولی انگار عادم هیچوقت حالیش نیس که واقعا داره چه اتفاقی میفته.. و من ترسیدم از اینکه اون اتفاق بیفته.. ترسیدم از اینکه مثه اون مرده باشم که نگاش میکردن ولی نمی دیدنش..

خیلی بده که نتونی با هیشکی بحرفی میدونی؟ بعضی وقتا دلم می خواد مثه بچه ها پاهامو بکوبم زمین قهر کنم برم و یکی بیاد بگه هوامو داره.. بگه گریه نکنم.. اینجور وقتا فقط می تونم بگم عایم سو فاکین میزربل.. خب؟

از این "خب؟" و "میدونی" گفتن خسته شدم.. تو ک نمیدونی واقعن.. حتا برات مهمم نیس.. اصن فک نمیکنم چیزیو به جز خلاء حس کنی.. شایدم گم شدی.. نمیدونم.. فقط مثه اون یارویی که بارونیه سیاه میپوشه و شونه هاش پهنه میشینی رو اون صندلی جلوییه و من حرف میزنم.. اینقدر حرف زدم تو این همه مدت که فک کنم اگه قرار باشه یه روز شبیه یه عادم دیگه متولد شی خوده من باشی.. و من چقدر به خاطر این متاسفم :)

متاسفم! به خاطر خیلی چیزا.. به خاطر بودنم، به خاطر احساسم، به خاطر افکارم.. به خاطر همه ی اتفاقایی که تا الان افتاده.. و میدونم بازم تکرار میشن.. به خاطر این چرخه ی مسخره ای که تمام مدت داره تو زندگیم اتفاق میفته.. باورت نمیشه.. چقدر همه چی میتونه تاریک باشه.. اونم درست وقتی که فکر میکنی میتونی فراموش کنی.

ینی خب.. تو از تاریکی به جز اون یه وجب قبر و یه مشت سوسک و کرم چی میدونی؟ همه میتونن بمیرن و اونا رو ببینن.. کرمایی که زیر پوستشون می لولن.. ولی همه چی فرق داره وقتی تو روز روشن صاف صاف راه بری و.. وقتی چشمات باز شن و اولین فکری که ب ذهنت میاد اینه که چقــــدر از همه چی دوری و چقدر همه چی غریبه س.. می دونی؟ همه مون از این روزا داشتیم که حس کنیم کسایی که دوسشون داریم فقط غریبه ن.. می دونی؟ عادم از خودش متنفر میشه.. از خودش میترسه..

بذا فراموش کنم.. بذار فراموش کنم که میشد همه چی یه جور دیگه باشه.. که اگه من.. که شاید می شد.. که دلم می خواست.. که باید.. که کاش.. فــــ اک ایت! 


+ عایم تایرد عاو ویتینگ فور سام ثینگ دت ویل نور هپن






۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۴ ، ۲۲:۱۱
pejvak