Luinil

Blue Star

Luinil

Blue Star

۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

 

 

بعضی وقتا گریه کردن بهترین اتفاقیه که میتونه واسه یه آدم بیفته.. اون وقتایی که کلمه هات بیرون نمیان، وقتایی که یه عالمه احساس اجق وجق تو همه ی وجودت بالا پایین میرن و خودشونو میکوبونن به اون عمیق ترین خاطره هات که مهم نیست چقدر تلاش کنی.. هیچوقت از بین نمیرن..

دارم فک میکنم اگه میشد از تو اشک احساسات و افکارو خوند توشون چی میشد دید.. خیلی وقتا خودمم نمیدونم این اشکی ک داره میاد دقیقا ب خاطر کدوم قسمت از اتفاقاییه ک میفته..

صدای ویلونمو دوس دارم.. با اینکه افتضاح ترین صدا رو ازش درمیارم ولی همونم دوس دارم. میدونی؟ حس خوبی دارم ک میتونم رو یه کاری تمرکز کنم و وقتی دارم انجامش میدم دیگه به هیچی فکر نکنم.. تو تمام این مدتی ک گذشت اولین کاریه ک موقع انجام دادنش حس نمیکنم دارم از یه چیزی فرار میکنم.. :)

 

 

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۵۷
pejvak


- چ میکنى؟

- منتظرم فردا شه..



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۳۲
pejvak


سخت ترین قسمتش وقتیه که مجبور میشی باور کنی همه چی مثه قبل شد! قبل ِ خیلی دور، قبلی که ازش فرار کردی..

به اون درِ کوچولو داشتم نگا می کردم، هی ازش رد میشدن، یکم رو اون لولا های کوچیکش تاب می خورد، بعد آروم برمی گشت سرجاش.. برای یه لحطه فکر میکرد از اونجایی که هست کنده شده.. بعد هی آروم میشد، هی آروم تر میشد.. بر می گشت سرجای اولش.. هی دوباره یکی رد میشد.. هی آدما دارن میان از روم رد میشن، هی من فکر می کنم میتونم بگذرم، هی برمی گردم همون جایی که بودم.. هی برمی گردم به یه مشت شب مسخره و پر از فکر و اینا..

روراست و اینا باشم؟ از اینکه شبا بخوابم میترسم.. میدونم مسخره ست.. ولی راحت تره خودتو بین یه مشت فیلم و کتاب تا صب سرگرم نگهداری و همین که هوا روشن شد بگیری بخوابی.. چشم بند میذارم که بتونم بخوابم.. ولی همش میزنمش کنار، یکم پنجره رو نگا می کنم.. دوباره میذارمش.. کابوسا.. کابوسا مزخرفن، فکرایی که قبل از خواب میان تو سرم، کارایی که دلم می خواد انجام بدم.. حسی که توی خواب دارم.. اینکه یه شب قاتلم، یه شب دارم سقوط میکنم، یه شب دارم کم رنگ میشم.. اینقدر کم رنگ که نامرئی میشم.. می دونی چجوری؟؟


یه کوچه هست.. همیشه خلوته.. همیشه خیلی خلوته.. احتمالا برای اینکه تهش بن بسته، از 12 به بعد شاید دو سه تا ماشین بیشتر اونجا نباشه، بعضی شبا میرم اونجا.. یه تیکه چوبم می گیرم دستم آهنگ گوش میدم سر تا تهشو هی میرم و میام.. بعضی وقتا دلم نمی خواد برسم به تهش.. وسط راه برمی گردم دوباره از اول همون راهو میرم.. اگه بارون بیاد می تونم برقصم.. شبایی که حوصله ندارم برم اونجا بهش فکر میکنم.. به چراغاش، به اون در ترسناکه، به اون ماشین داغونه.. هیچوقت صبا نمیرم اونجا.. اینجوری حس میکنم یه راهیه که فقط شبا باز میشه.. 

نمی دونم چرا اینا رو میگم..

دلم واقعا تنگ شده بود.. ولی داشتم به این فکر می کردم ک ششششششتتتت چقدر سخته آدم احساسشو توضیح بده.. چقدر سخته دنبال یه کلمه ی درست بگردی، چقدر سخته همه چی.. داشتم فکر می کردم چقد میشه یه سزی آدما رو دوست داشت و یه سری دیگه چقدر دورن.. 


+ میدونی وقتی میگم دلم برات تنگ شده ینی واقعا دلم برات تنگ شده.. (smn)


بیشتر وقتا میدونم غیرقابل تحملم، وحشی :|، مزخرف.. تو این بیشتر وقتا از خودم متنفرم.. میدونم خو گرگه میگه وقتی میشه از بقیه متنفر بود چرا از خودت متنفری.. ولی از خودم متنفرم.. از خودم یه جوری متنفرم که میتونم دو مین بات حرف بزنم و برینم به همه چی..

کلن اینکـــــــــــه.. عاره! من عملن ریدم و هرگهی که تا حالا تناول کرده بودم بی فایده بوده یحتمل.. در همین راستا عایم دان! میدونی؟ جدی جدی دان! 

میدونی؟ فک کنم بازم گرگه راس میگفت که همه ی عادما میتونن اونجور کارایی که من تو خواب انجام دادمو انجام بدن فقط کافیه به انداره ی کافی وارد اون قسمتای تاریک و عمیق و مسخره ی روح و این شر و وراشون برن ( سام تینگ لایک دت ) نه اینکه بخوام برم اون کارا رو انجام بدما.. فقط عادم تعجب میکنه که چقـــــــدر میتونه یه سری چیزا رو دیگه احساس نکنه..






پژواک

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۴ ، ۰۳:۱۲
pejvak

 

بعضی وقتا فکر میکنم اگه بخوای واقعا خودت باشی باید یه نقاب داشته باشی. بیشتر وقتا قایم شدن راه بهتریه برای اینکه خودت باشی و مجبور نباشی فیلم بازی کنی. میدونم ک حوب میشم، همه چی حل میشه ب مرور.. 

میدونی؟ میتونی خودتو قایم کنی، میتونی یه کاری کنی فراموشت کنن.. بستگی ب خود آدم داره، بستگی داره میتونه این مرحله ی مسخره رو بگذرونه؟ اونجایی که همه ی کارایی که کرده جواب میدن و میبینه که کم کم دور و برش خالی میشه، فراموش میشه، مثه همون پراید مثلن! انگار خودتو تبدیل به پراید کنی! همیشه جلوی چشم باشی ولی هیچکس بهت توجه نکنه، انگار اصلا هیچوقت وجود نداشتی.. می فهمی؟

امروز صب خیلی دلم می خواست پز بدم! همین الانم دلم می خواد پز بدم! بعضی وقتا تمام چیزی که آدم می خواد چندتا دوسته که بیان برینن تو برنامه ی ریدنت به خودت.. حتی اگه خودشونم ندونن دارن اینکارو میکنن، شاید خودشونم ندونن که چقد مهمه که هستن.. 

خوبم میدونی؟ از اون خوبایی که همه ی بگاهای دنیا خرابش نمی کنن.. 

 

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۴ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۰۱
pejvak



We're creatures of the underworld 

We can't afford to love 




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۵۸
pejvak