Luinil

Blue Star

Luinil

Blue Star

۳ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است


روز اول - 1:00 بامداد


چشم هایم را باز می کنم و می دانم که شروع شده. می دانم که بلاخره به این نقطه ی لعنتی رسیده ایم. نه ستاره ای هست و نه ماهی. انگار که سیاهچاله ای در حال بلعیدنمان باشد و تمام آنچه که پس از این اتفاق می افتد تنها لحظه ایست که همه مان نفس هایمان را در سینه حبس می کنیم و حتی تمام عقربه های جهان از حرکت باز می ایستند.

می خواهم گوشی ام را بردارم و برایت بنویسم: سلام! می دانی که من چقدر دوس... .

نه! الان نه! شاید یک روز دیگر... هنوز یک هفته مانده!

آن روز هایی را به خاطر می آوری که از پیرمرد ها حرف میزدم؟ پیرمرد هایی که تنها یک هفته به مرگشان مانده بود. یادت هست که سکوت عصایش که به دیوار تکیه داده بود چقدر غمگینمان می کرد؟ برگ های توی آن کوچه را یادت هست؟ که آنقـــدر منتظر یک جفت کفش ماندند که پاییز تمام شد و زمستان هم بار و بندیلش را جمع کرد و رفت حتی یک بار هم کسی صدای خش خششان را نشنید؟ هیچکس حتی یک بار هم شیشه ی خاطراتشان را نشکست که دلشان باز شود. آخرش هم شهرداری جمعشان کرد و انگار نه انگار که پاییز تا همین دیروز اینجا بود.

حالا دوست من! چه می شود اگر بگویم که می دانم تنها یک هفته به پایان دنیا مانده و من هنوز...!

باز هم نه! چند روز باید به پایانمان مانده باشد که من دهن باز کنم و حرف بزنم و تو بخندی و فراموش کنیم که چقدر تنها... .

اصلا هیچی! اصلا بیا بی خیال تمام این حرف ها شویم. خورشید هم طلوع کرد... درست مثل روز های پیش از این. انگار برایش مهم نیست که فقط یک هفته مانده و خب... چرا برای تو مهم باشد؟


راننده تاکسی قوز کرده. با انگشتان باریک و بلندش روی فرمان ماشین ضرب گرفته. دخترک پشت سر من نشسته ناخن هایش را سوهان می کشد. صدایش هی توی سرم تکرار می شود. کسی با دهان من می گوید: پیاده میشم.

سرما از زیر بارانی به جانم می افتد. قدم به قدم این خیابان را پایین می روم و باران خصمانه دنبالم می کند. دختری هم نشسته روی صندلی سیگارش را روشن می کند. لعنتی! فقط یک هفته مانده و من... ما... .


قطار تکان می خورد و تصویری از حضورت در ذهنم شکل می گیرد. ار آن تصاویری که معلوم نیست خاطره اند یا خواب. خوب که فکر می کنم دیگر چهره ات به خاطر نمی آید. یادم نمی آید که وقتی می خندیدی گوشه ی چشم هایت چروک می افتاد یا نه. به یاد نمی آورم که چشم هایت چقدر خسته بودند و یا چقدر می خندیدند... فقط سنگینی نگاه و خم شدن فضا و توقف زمان!

جزئیات مهم نیستند! تو را مثل نقاشی های کودکانه به یاد می آورم و این قطار لعنتی فقط می رود. اصلا خاطره یا خواب! چه فرقی می کند؟ یک روزی که باید اینجا نشسته باشی... مگر نه؟ حالا با کمی تفاوت... مثلا به جای "من"، "او" اینجا کنارت نشسته بود.


روز دوم - 5:50 بامداد


آدم در دومین روزهایش کمی گیج می شود. به خصوص اگر خوابش هم کافی نباشد. پر می شود از تنهایی های روزانه، بغض های ناگهانی... کودکی که در میان ترافیک لعنتی راهش را باز می کند و برای پدرش دست تکان می دهد... کودکی که 6 روز وقت دارد. نگاهم را می کشم روی آلودگی هوا، می کشم روی کاغذ های کوچکی که روی زمین، روی دیوار، روی شعور... . می رسم. می گذرم...

صدای زنگ گوشی ام قطع نمی شود. عصبی ام، خسته ام... می خواهم بنویسم: سلام، من... ! دوباره زنگ می زند. جواب می دهم. صدای سنگینی از پشت یک گوشی دیگر... یک جای دیگر... . دلم می خواهد بگویم که ای کاش نزدیک بودم. دلم می خواهد بگویم 6 روز مانده... نمی آیی؟ و آسمان زخم خورده تر از همیشه با نگاه بی قواره اش دنبالم می کند.

می دانید؟ آسمان ها شخصی اند. این را یک بار یک کسی که خیلی دوستش داشتم گفت. گفت اگر آدم ها واقعا به آسمان بالای سرشان نگاه کنند، بزرگ ترین کشف تاریخ رخ می داد و من پرسیدم چه؟ و او جواب داد که آسمان ها شخصی اند. آسمان ها پر از جزئیات شخصی اند که هیچکس آن ها را به خاطر نمی آورد.

مثلا همین دیروز خاطره ای از تو را میان دو ستاره ای که به غرب می رفتند دیدم و یا آن روز دیگر... نشسته بودم توی قطار داشتم می گفتم که اژدهایی را می شناسم که پشت آن ابر سفیدی که کمی دورتر از آن قله ی کوه است زندگی می کند و مردم نگاهشان را از من بر می گرفتند و زیر لب پوزخند می زدند. من هم منتظر بودم که اژدها سرش را از میان این همه دود بیرون بیاورد. منتظر بودم بال هایش را  محکم به هم بزند و با تمام سرعت بیاید سمت ما. قطار را بردارد و آنقدر ببرد بالا که نفس تسلیم شود و سرما مثل انگل به جانمان بیفتد و بعد... سقوط کنیم! لبخند بزنم و بگویم: دیدید اژدها را بیدار کردید؟


روز سوم - 7:11 صبح


مطمئن نیستم حالا که تنها 5 روز به پایان دنیا مانده باید وقتم را صرف نوشتن کنم یا نه. شاید مثلا باید می رفتم یک جایی و به یک کسی می گفتم: سلام! من دوستت دارم. یا میرفتم به کسی که در قطار بعد از عطسه ام دستمالش را به من داد گل می دادم. ولی حالا که فقط می نویسم! نمی دانم! شاید باید بروم شهر را زیر پا بگذارم و آن پیرمرد راننده را که در 10 سالگی دیدم پیدا کنم و بگویم چقدر ممنونم که کیف کوچکم را با دستان بزرگ مردانه اش تا فرودگاه برایم آورد. شاید هم باید بروم به دنبال آن زنی بگردم که وقتی در شلوغی بازار گم شدم بی آنکه خودش بداند مادر موقتم شد که یک وقت کسی مرا ندزدد. باید به دنیال کسانی بگردم که هرگز دوباره مرا به یاد نخواهند آورد.

نشسته ام اینجا! همه داد می زنند، همه نزدیکند، لعنتی! 5 روز مانده. چرا نمی دانید؟ 

دنیا ما را می برد. لبخندم را عمیق تر می کنم... دلیل می آورم. می بریم! دلم می خواهد زمان در همین لحظه توقف کند. همین لحظه ای که نگاه عمیق است و صاف و تمام جهان 5 روز دیگر... . 

سرم را بلند می کنم. نشسته آنجا... می خواهم بگویم: سلام! می دانی که من چقدر... .

تلفن زنگ می خورد. جواب می دهم و کسی می گوید: رسیدم. کجایین؟


روز چهارم - 6:47 بامداد


وقتی 4 روز نخوابیده باشید مرز های توهم و واقعیت از هم می پاشند. ناگهان همه یک نفرند و یک نفر... خب... یک نفر است دیگر! 

کلاغی از بالای سرم می گذرد. آنقدر نزدیک که چنگال های مسخره اش به موهایم می خورد. می ترسم! برای یک لحظه... همان یک لحظه عبورش... .

حس می کنم همه به من خیره شده اند. معذبم! سرم را انداخته ام پایین. باید از اینجا بروم... هرچه سریعتر! باید فرار کنم. از خودم... از این صدایی که پشت سرم داد می زند. "او" هم در گوشم مدام حرف میزند. نگاهش نمی کنم. تند تند راه می روم. سرم گیج می رود. زمزمه می کند آرام تر! می ایستم... منتظر می مانم. نگاهش می کنم که بگویم: سلام... . بقیه سر می رسند.

امشب یک جوری باید بخوابم. یک جوری باید خودم را از اینجا گم کنم. پیدایش می کنم. آنقدر وسط خیابان است که ممکن است تصادف کند. کسی نامم را فریاد می زند. خوشحالم! بی آنکه صورتش را ببینم خوشحالم... صدای ناشناسی ست که نامم را بلد است. می نشینم روی زمین. "سلام.. من... ."


روز پنجم - 10:38 شب


خوابیدم! سرم را تکیه دادم به پنجره ی هواپیما و خوابیدم. تمام آن نور های کوچک و چشمک زن... تمام زندگی ها! دو روز مانده... . چشم هایم را می بندم . توضیج هایم... دلیل هایم برای اثبات اینکه خدا آلزایمر گرفته را می گذارم گوشه ی ذهنم و خواب مرا یواش... واش... در خورد فرو می برد.

تابلو های خروج... بی استفاده اند. جلوی در ها صندلی گذاشته اند که جای بیشتری باشد. پنجره ها تاریکی را به چشمانم می کوبند. بخواب لعنتی! بخوا...

سردرد...

سر،

درد،

من درد! 

هی فرو می روم. هی عمیق تر می شود. کسی به شانه ام می زند و خاطره ای از دور توی سرم زمزمه می کند: فقط پنج دقیقه دیگر"

پلک هایم را از سرب ساخته اند انگار. کسی می گوید: پشتی صندلیتونو صاف کنید لطفا.

ای کاش می خوابیدم!


نگاهش می کنم. خوشحال شده! دلش تنگ شده بود. نگران نبودن هایم است. نگران نگفتن ها. نشسته برایم دلمه می پیچد. نشسته و تنهایی هایش را ریخته در زباله دان ذهنش.

در باز می شود. در آغوشم می کشند. اگر بدانند که دو روز مانده مرا سخت در در آغوش خواهند فشرد؟ قفس پرنده ام خالی ست. انگار تصمیم گرفته چمدان هایش را ببندد و برود... نمی شود جلوی رفتنی ها را گرفت. به گوشی ام نگاه می کنم. دو روز دیگر به پایان دنیا مانده و سلام... من.. . خواهرم از معلمش می گوید. دهانم را می بندم.


نشسته ام توی ماشین و هردوشان کنارمند. صدایشان را به سختی می شنوم. توی آهنگ هایمان غرق شده اند. می گویم دلم برایشان تنگ شده. می گویند یواش تر برانم. پایم را بیشتر روی گاز می فشارم. می خندیم. دستش را روی شانه ام می گذارد. دلشان برایم تنگ شده. اگر می دانستید که دو روز دیگر... .


روز ششم - 1:00 بامداد


خوابیده اند! ذل می زنم به این ماه لعنتی و صدای زوزه ی گرگ روی کمدم بلند می شود. زامبی پشت پنجره ام بازگشته و ناخن هایش را به شیشه می کشد. چشم هایم را می بندم و گونه ام خیس می شود. صبح می شود. خواهرم نشسته رو به رویم نگاهم می کند. هرگز عاشق نخواهد شد. هرگز از این بزرگ تر نخواهد شد. او را به خاطر می سپارم. تک تک خطوط صورتش، لحن نگاهش، حالت لب هایش قبل از اینکه حرفی بزند... چیزی بخواهد.

آرزو می کنم که فردا هزار سال بعد برسد. آرزو می کنم دوست داشتنی ها باقی بمانند. آرزو می کنم دنیا خودش را در خودش سرریز کند. زندگی مرا در هم می کوبد. در دستشویی را محکم می بندم. صدای پیانو بلند می شود. در می زنند: حالت خوبه؟

سرم را می گیرم زیر شیر آب. گذشته مثل پتک بر سرم کوبیده می شود. آینده تا همین فردا فراموش می شود و الان... همین حالایی که سرما در سرم چین خورده... تکیه می دهم به در! به یاد می آوردم.

تصاویر با سرعت از پی هم می گذرند. هر ساعت، ثانیه ایست کشدار و ماسیده. فکر می کنم می توانستم کبوتری، عقابی چیزی باشم. فکر می کنم اگر قرار باشد دوباره متولد شوم می خواهم یک نهنگ باشم. زندگی را خلاصه خواهم کرد در آبی هایی که احاطه ام می کنند و نفس های عمیق خواهم کشید. اگر زندگی دوباره خواست حلول کند شاید گرگ ها و روباه ها و خرس ها بهترین دوست نهنگ ها شوند. اگر زندگی دوباره خواست حلول کند شاید عشق کمی متفاوت تر بیان می شد. و شاید... شاید.. . شب می رسد!

آنقدر تاریک که حس می کنم هیولایی آسمان را بلعیده و آنقدر غم انگیز که انگار زندگی به اندازه ی یک پلک زدن کوتاه بوده. 

چه می شود اگر فردا که همه چیز تمام شد دوباره شروع کنیم؟ چه می شود که سه نقطه های من پر شوند و چه می شود اگر من به یاد نیاورم که: سلام! من چقــــدر دوستت دارم" ؟

چه می شود اگر بفهمیم ما همان دایناسور هایی بودیم که منقرض شدند. می دانی؟ حس می کنم من همان دایناسوری بودم که عاشقت شد و بعد...! چرا همیشه همه چیز همین جا تمام می شود؟ شاید... فقط شاید زندگی مان نفرین می شود چون کلمات انتقام نگفته ماندنشان را می گیرند.


روز هفتم - 3:56 بعد از ظهر 


منتظر قطار لعنتی ام. سه تایشان آمده اند و رفته اند و من هنوز نشسته ام اینجا. منتظر اتفاقی که نمی افتد. امروز دنیا تمام می شود و او معشوقش را تا خانه می رساند. امروز تمام می شود و من هنوز... . امروز تمام می شود و کسی از خیلی خیلی دور... کسی از خیلی خیلی فراموش... 7 روز گذشته می دانی؟ تمام آنچه که داشتم، دارم... همه شان فراموش خواهند شد. شاید همه چیز ناگهان محو شود... شاید ما کلونی کوچکی از مورچه ها باشیم و کودکی شلنگ آب حیاطشان را به سمت دنیای کوچکمان بگیرد. شاید کارگردان بیاید یک کات بزرگ بیاندازد وسط زندگی هامان و بگوید این پروژه ناتمام ماند. بروید پی کارتان. 

می دانی؟ همینطور ساده به پایانش می رسیم. اگر زودتر... اگر پیشتر می دانستم که امروز خواهم مرد، جمله هایم را تمام می کردم؟ 

نشسته ام توی ماشین و ماه می تابد. این دو نفر لشکر خصوصی منند و زمین هنوز می چرخد. گوشی ام را بی اختیار چک می کنم. لبخند می زنم... بلند بلند می خندم. تنها 5 دقیقه مانده. نگاهشان می کنم. می گویم: اگر 5 دقیقه مانده باشد... باید بگویم سلام، من د... .

این 5 دقیقه های لعنتی! و ناگهان...

الان...

حالا...

ساعت 00:00


چشم هایم را می بندم و سکوت جاری می شود. نه از آن سکوت های مرگباری که عدم حواله ات می کند. نه از آن سکوت های سنگین و چسبناک و چندش آوری که بعد از خبر های بد به جانت می افتد. فقط یک سکوت معمولی که در ماشینتان انتظارش را می کشید.

چشمانم را باز می کنم و ماشین را کنار می زنم.

00:01

صفحه ی گوشی ام روشن شده. انگشتم را روی کلامت سیاهی که روی صفحه پدیدار می شوند می کشم. می خواهم بنویسم: سلام، من دو... . 

می نویسد: سلام، من دوست ـَش دارم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۱۵:۴۶
pejvak


مگه نمی گفت همین که شازده کوچولو می خندید و یه بره می خواست دلیلیه واسه وجود داشتنش؟ مگه نمی گفت به ستاره ها نگاه می کنه و تصور می کنه که اون هنوز نرفته؟ چطوری اینکارو می کرد؟ من چطوری می تونم به ستاره ها نگاه کنم و تصور کنم که یه چیزی اون بیرون هست و غیره!

من می تونم یه فیلم ببینم و باور کنم اژدها ها سبز و پشمالو و مهربونن و می تونن جلوی چشمامون قایم بشن و ما هیچوقت پیداشون نکنیم... ولی اینکه تو... اینکه تو بتونی اون کاری رو انجام بدی که آرزو می کنم... اینکه ما بتونیم اون چیزی باشیم که من می خوام... می بینی؟ من... من... من... این همه منی که تو ذهنمه... 

شاید اگه میدونستم یه "تو" توی یه سیاره ی کوچیک دارم حالمو بهتر می کرد. شاید اگر به جای تو توی خونه م یه گلدون داشتم و عاشقش می شدم همه چی بهتر می شد. احتمالا من حساس تر از اونیم که تو حتی بتونی تصورشو بکنی. بیا روز روازم اسم بذاریم... روزایی که ازت متنفرم و روزایی که دوست دارم و خودمم نمی دونم چرا! خودمم نمی تونم این همه پارادوکسی که دارم توش غرق می شم رو بفهمم. 

یه جوری دستامو بردم بالا و تسلیم شدم انگار تو اون فرمانده ای بودی که گفتن اومده دنیا رو فتح کنه. می دونی چقدر فرق هست؟ بین دنیایی که من توش قدم می زنم و رویایی که تو توی سرت داری؟ حس اون دختر بچه ای رو دارم که خیلی سال پیش در خونه رو باز کرد که یه آشنا ببینه و چند ساعت بعدش داشتن آماده ی کفن و دفن آرزوهاش می شدن. حس اون بچه ای که می دونست اتفاق بدی افتاده و خودشو می زد به بچگی! به نشنیدن و نفهمیدن و ندونستن! دروغ چرا! می ترسید... دست و پا می زد واسه زندگی کردن تو همون دروغی که دوست داشت.

فکر میکنی بچه ها نمی فهمن؟ از فهمیدنشونه که تو دنیای خودشونن... از فهمیدنشونه که خودشونو میزنن به نفهمیدن دردا! اونا می دونن کجان که ترجیح میدن نگاهاشونو گنگ و کنن و بلد نباشن مردن چطوریه. بلد نباشن که این "تو" چطوری یه شبه همه چی رو به این روز انداختی.

بیا اصلا بهش فکر نکن! ستاره ها رو نگاه کنیم... تصور کنیم همه چیز هنوز همونجوریه که بود :)

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۵ ، ۱۹:۲۹
pejvak


اصلا از اولش هم قرار بود که همه چیز همینقدر ناگهانی اتفاق بی افتد. اصلا خوبیش همین اتفاقی بودنش است. همین که چشم هایت را باز کنی و دل شوره بیفتد به جانت که ای وای! ای وای از این فکری که مثل خوره به جانت افتاده. ای وای که نمی شود در احساس را بست و توی یک جعبه ی قدیمی انداخت... ای وای که نمی شود فکر را آرام کرد.

اصلا بوی عطر و گنگی نگاه و تلخی ندیدنت بهانه بود. آمده بودی که این دلشوره به جانم بیفتد. آمده بودی که جنگ بیفتد میان دستانم و گرمای جیب هایم و تلخی حال سیگاری که نصفه روی زمین می افند.

ولی ببین! ببین کی دچارت شدم!؟ حالا که کلمه می آید... حالا که واژه به قیمت این سرطانی که در سرم هست تن به جان کاغذ می دهد. حالا که زمستان چمبره زده پشت خانه ام و پاییزِ تب دارم کز کرده در اعماق قلبم که نکند... نکند که " ما فراموش شدگانیم" و حتی دیگر " بر او هم پناهی نیست"؟


۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۵ ، ۲۱:۱۵
pejvak