Luinil

Blue Star

Luinil

Blue Star

 

 
just play it! :)
 
 

 

 

 

۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۵۳
pejvak


ساعت را به گوشت مى چسباندى

حس مى کردى دارى مى افتى

برتخت دراز مى کشیدى

دست به سینه مى شدى و خواب دنیاى بى تو را مى دیدى

خواب فضاى زیر درختان

خواب فضاى تو اتاق

خواب فضایى که حالا از تو خالى ست

و مشغول مردنت بودى

و هیچ چیز جلودارت نبود

نه نفس کشیدنت

نه زندگى ات

نه زندگى اى که میخواستى

نه زندگى اى که داشتى

هیچ چیز جلودارت نبود



- مارک استرند

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۲۰:۰۲
pejvak


این زخم چرک کرده را به کدام  نقطه ى زمین ببرم که بوى گند عفونتش آدم هاى دور و برم را خفه نکند؟ بروم خودم را برسانم به دورترین و خالى ترین سیاره ى جهان؟ بروم خودم را از کدام گوشه ى دنیا رها کنم که نگاهم به نگاهتان نخورد؟ که صدایم به صدایتان نرسد؟

از کدام عدم سقوط کنم که جاذبه ى زمینتان فراموشم کند؟ شما زمینیانى که از من یک ازل تا ابد فاصله دارید و هنوز که هنوز است صدایتان این پیله ى سپید پیچیده به دورم را از هم مى درد.

چقدر و تا کجا دور بروم که هیچ چشمى پیدایم نکند و هیچ صدایى اسمم را بلد نباشد؟ اصلا یادم تو را، شما را، فراموش! بلاخره که این بازى جایى باید تمام مى شد. بلاخره که این روح هزار ساله جایى باید به حفره هاى تاریک فراموشى مى پیوست.

از کدام جهت فرار کنم که جغرافیایتان مرا بلد نباشد؟ کجا منتظر هجوم سرمایى بنشینم که سال هاست بادش را از دور هاى دور به سینه ام مى کوبد؟ و کجا چال کنم این بغضى را که هر روز بالا و بالاتر مى آید که نفسم را بگیرد؟ 

صداهایتان دور و دست هایتان دورتر است. ولى هنوز آسمان بر سرم خراب مى شود از نگاه هایتان. به زیر کدام آسمان پناه ببرم؟

پژواک کدام صداى گم شده ام که اینقدر سرگردان به در و دیوار دنیاى خالى تان مى خورم؟ هزار بار رفته و برگشته ام ولى هنوز خاموشى به سراغم نیامده. کدام دهان مرا تکرار مى کند که این همه سال سرگردان ِمسیر هاى خیالى ام؟

شاید فراموشى حال خوبى باشد. شاید اگر این سرما مرا از دهانتان انداخت بروم روى سیاره اى که تنها کمى از خودم بزرگ تر باشد. بروم بغض کنم و روزى چهل و سه بار غروب خورشید را تماشا کنم، شاید این اندوه چمدانش را بست و رفت. شاید این دلتنگى براى واژه ها برطرف شد. شاید قلم دوباره به من برگشت. شاید اشک مثل باران بارید و بغض را شست و زخمم را خوب کرد.

نمى دانم. ولى منتظرم. منتظر مهاجرت آن پرنده هاى وحشى. که طنابم را ببندم به پاهایشان و از تمام گل هاى دنیایتان فرار کنم.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۰۵:۲۳
pejvak

عجیب است که در خوابی هفتاد ساله، اتفاقات خوب خودآگاهت را بیدار می کنند. عجیب است که ذهن دلخوشی ها را پس می زند. انگار که هرچقدر درد بیشتر می شود زندگی واقعی تر به نظر می رسد.
صدای گریه ای تو سرم پیچیده که هرچند واقعی نیست، اما آشناست. آشنا از خوابی پنج ساعته که هفتاد سال طول کشید. انگار که خاطره های خودمان کم بودند، انگار که روزی میلیون ها بار آرزو نکردیم که مغزمان خالی شود. انگار نه انگار که دعا کردیم و التماس کردیم و به دنبال خدایی مهربان تر گشتیم.
توی سرم آنقدر صدا پیچیده که در به در به دنبال راه فرارم.
نهنگ ها هم خواب می بینند؟ قبل از خودکشی چشم می دوزند به ساحل و امیدشان را می ریزند توی اشک هایشان که اقیانوس را شور کرده؟
انگار که کسی روحم را گرفته و جپ و راست به دیوار زمان می کوبدش. بیست سال به گذشته، پنجاه سال به آینده، و بعد می نشاندش توی این جسم بیست ساله و ذهنم را پر می کند از خاطره هایی که حتا واقعی نیستند.
به خاکستری بودن روز ها عادت داشتم، حالا میانش مه روان شده. آرام می خزد توی افکارم و همه چیز سایه وار و مبهم به نظر می رسد. دروغ چرا، حتا مطمئن نیستم کدامشان خواب و کدامشان بیداری ست. نمی دانم من خواب بودم یا او. نمی دانم صدای گریه را پاسخگو باشم یا صدای کسی که اسمم را صدا می زند... بار ها و بارها. نگاهشان که می کنم دورند. نگاهشان که می کنم نمی دانم خاطره اند یا حال. نمی دانم شب که می خوابم فردایش هفتاد ساله ام یا بیست و دو ساله. امید بسته ام به ذهنی که معلوم نیست مال من است یا نه.
حتی مطمئن نیستم بیرون از این خانه دنیایی هست یا نه. انگار که حبس شده ام اینجا و آن بیرون هیچ نیست مگر بی نهایت کیهان و تاریکی که همه چیز را می بلعد. شاید حتی اهریمن همسایه ام باشد و خدا روی گردانده که هیچ نبیند.
در این چهار وجب جا گم می شوم. اسم ها را فراموش می کنم و چهره ها در مهی که توی سرم لانه کرده محو می شوند. همه چیز نصفه و ناتمام می ماند. کلمه ها از لای انگشتانم می لعزند و فرو می ریزند و فراموش می شوند. کسی توی صورتم فریاد می زند که تمام ترس هایم شوخی اند... ولی او... ولی تمام این ها حقیقی ست. چشم های سفیدش را به من می دوزد و دستانش به صورتم چنگ می اندازد... او از همه چیز واقعی تر است.


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۶ ، ۰۱:۲۱
pejvak


It's been a month and I don't think I would survive this time. I have so many things to say but the moment I open my mouth, words just fade away in the air. 

I feel like life is slowly slipping away from my hands, it's rolling down and drops from my finger tips.

The point is I'm not trying to hold it, I'm just watching how slowly someone's soul can get ruined and there's not even a single drop of tear in my eyes.

And I just lay down, staring at the ceiling, drowned! Thinking about how far I am from anything that should give me a little sense of... you know... life.



۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۰۹
pejvak



از درونى ترین هایم که بخواهم بگویم اولین نکته اى که به ذهنم مى رسد همین مونولوگ گویى هاى اخیرم است. مى توانم ساعت ها و ساعت ها بگویم و بگویم و احدى خبر از این آشوبى که در سرم روا شده نگیرد.

تمایلم به نوشتن چنین نامه هایى هم از همینجا شروع شد. از این تک گویى هاى بى پاسخ روزانه ام که مرا به مرزهاى خطرناکى رسانده که در ورایشان هیچ نیست مگر آن گوشه ى دنیا که فراموش شدگان مثل خرده سنگ کوچکى از لبه اش به عدم مى افتند.

در من دیوانه خانه اى بود. سال... سال ها پیش در من دیوانه خانه اى بود و پیرمردى را مى شناختم که چشم هاى خوبى مى کشید. دختر بچه اى که خواب گورهاى دسته جمعى مى دید و کلاغى که صبح تا شب و بى وقفه قار قار مى کرد. در دیوانه خانه ام دیوانه بازارى به راه بود اصلا. درش را همان سال ها تخته کردم... دیوانگى اش بیش از حد من بود.

حالا چند ماهى ست که صداى ناخن بر در و دیوارش مى شنوم. کسى راه مى رود و ناخن مى کشد به دیوار هایش و صدایى از درونش مرا مى خواند و من سرم به کار خود و فکرم هزار هزار جا غیر از اینجاست.

دروغ چرا... ترس برم مى دارد... دروغ چرا؟ مرگ برم مى دارد. شب مى خوابم و نفس سردش به پشت گردنم مى خورد. گاهى ناخن هایش را به پوستم مى کشد و داغ میزند به جانم.

چقدر قصه بگویمت جانا؟ چقدر از نشدنى ها بگویم؟ من عاشق هرآنچه ام که هرگز به دست نمى آید. خیالت را هم نگه دار براى خودت... کدام خیالى کابوس مى شورد؟ شب را بکش به روى دیدگانت... آنقدر ها هم مهم نیست. مارا که به سختى جان خود این گمان نبوده به هر حال.

کسى هنوز به در و دیوار دیوانه خانه ام ناخن مى کشد. کسى هنوز دارد به نام من در گوشه اى دست و پاى نجات مى زند...


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۱۲
pejvak


فکر می کردم که بیان واژه ها در این ساعات عمرم ساده تر... روان تر باشد. هنوز حجم عظیمی از کلمات در آستانه ی خروج از سرانگشتانم اند و من حتی نمی دانم که کدامشان با کدام ترتیب در کجای این صفحه باید جای بگیرد. فکر می کنم اندکی ترس مرا برداشته. ترس از آنچه که نکند مرگ هیچ چیز نباشد. نکند مرگ نه آن شنل پوش داس به دست باشد و نه آن فرشته ی نورانی که دست به دستش به جهنم برسم. ترس اینکه نکند مرگ همین تولد های دوباره و دوباره باشد. نکند که می میریم که باز زندگی کنیم... که باز کابوس بیاید. که خواب آید و چشم سنگین باشد و فکر چنان رها که گویا حتی نوایی از خواب نشنیده است.

می شود ساعت ها از ترس حرف زد. از حسی که درد صدایش می زنند.

خواب... این باگ عظیم خلقت! این خاموشی بی هویت زندگی که معلوم نیست از کجا می آید و به کجا می رود. من هزاران بار خوابش را دیده بودم. توی خواب می آمد و نامم را صدا می زد. چنان آرام که به زمزمه ی نسیم می مانست. حرکت لب هایش ملایم و بوی بدنش تند بود. می آمد و می ایستاد پشت سرم و آوازش را چنان سر میداد که من مثل خود گناه سقوط می کردم. شاید حتی در آن لحظات ابلیس هم پشت سرم فریاد می کشید... شاید حتی او هم به بازگشت من امیدی داشت.

من شبیه آن شهاب سنگ لعنتی به زمین می خورم. زندگی تمام  و خاک به پا می شود.  خاکسترت سال ها در این هوای مرده معلق می ماند. اهمیتی نمی دهم... جای سقوطم را به دل زمین می نشانم که یادش بماند... که یادت بماند! یادت بماند که من چقدر بلند و چقدر عمیق سقوط کردم.

چراغ ها را یادت هست؟ چراغ هایی که کسی روشنشان نمی کند؟ یادت هست که چقدر چشم به راهشان بودم؟ کسی انگار در تلاش است کبریت بکشد... کسی انگار دارد با دست های لرزانش آخرین کبریت هایش را می کشد. می کُشد یا می کِشد خیلی هم فرقی ندارد. روشنت می کنند که اعدامت کنند. حالا تو هی شمشیر بکش. حالا تو هی شوالیه ی شجاع تخت خوابت باش... تو را همینقدر راحت به پایان می رسانند. 

می دانم که قرار نبود از این حرف ها بزنیم. می دانم که قرار بود من قصه بگویم و دلیل بیاورم و همه چیز را بسپارم به دستان خداوندی که سرش سلامت... سال هاست بار و بندیل بسته و رفته. مرگ که شوخی ندارد... خدا هم که باشی دستت را می گیرد که بسپاردت به دست تمام آن جهانی که گذاشتی عدم باقی بماند.



۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۵۶
pejvak


تمام دنیای زیرپایم سیاهی مطلق بود. آنقدر تاریک که انگار داشت نور داخل هواپیما را هم می بلعید. پیشانی ام را چسباندم به شیشه و با وحشت به دنبال بارقه ای از نور گشتم.

من از تاریکی نمی ترسم، ولی خبر های بد را شب ها به گوشم رسانده اند. خبر های بد، حرف های بد، آدم های بد... . اخیرا افکارم بیش از حد مزاحم می شوند. افکاری که شاید حتی نیازی به حضورشان نداشته باشم. اخیرا تمام داستان هایی که خوانده ام و گفته ام به من هجوم می آورند که خب چه شد؟ این همه قصه... آخرش که چه؟ اقیانوس انتهای جاده با لتی فراموش شده اش می آید تقه می زند به خاطره هایم و من سیاه پوش، می نشینم کنار آن حوضچه ی آب و گوش می دهم و گوش می دهم و یادم می آید و یادم می آید. 

من از تاریکی نمی ترسم ولی چشم هایم در به در به دنبال آن چراغی بود که از پنجره ی خانه ای بیرون می زند. دیروقت نبود... نه آنقدر که هیچ چراغی در هیچ کجا روشن نباشد. و هواپیما می رفت و می رفت و تکان هایش آزار دهنده و صدای موتورش دردناک بود. به علامت خروج خیره شدم که با آن نور سبز بی رمقش به درها اشاره می کرد. شبیه این بود که برای زنده ماندن زور می زند. برای رساندن خودش به انتهای این پرواز دست و پا می زد... آبرو نگه می داشت.

چندین روز و هفته است که اضطراب مرا در خود حل کرده. مثل خواب هایم، ضعیف و خسته و ناتوان از هرگونه حرکتی، پتو می پیچم به خودم و کتاب هایی می خوانم که حتی حسشان نمی کنم. کتاب هایی که عاشقشانم. کتاب هایی که قرار بود نجات دهنده باشند. می خوانم و می خوانم و می خوانم و ساعت های می گذرند و کتاب تمام می شود و می رویم سراغ بعدی که شاید بلاخره اتفاقی بیافتد. این حقیقتا دیگر بغض نیست. انگار که هشت پایی از سینه ام بیرون زده باشد، پاهایش را قلاب کرده دور گردنم و آرام آرام با نوازش هایش محکم تر و محکم تر مرا می فشارد. بیشتر شبیه این است که یک بغض برایتان آغوش باز کند تا اینکه اشک را عقب نگه دارد.

سیاهچاله ها را فراموش کنیم اصلا. آدم که برای رها کردن هایش دلیل نمی خواهد. رها میکنی و خودت را می سپاری به هردستی که زودتر برسد احتمالا! اسمش را می گذارند فاحشگی... و بگذار بگویم که چند میلیون نوع فاحشگی می شود توی دنیا داشت. همین که خودت را از همه بگیری و بسپاری به سیاهچاله ی درونت فاحشگیست و اصلا به درک! واژه ها وزن گرفته اند در دهان مردم. به ازای حرف هایی که می زنی وزنه اصافه می کنند به کفه ی ترازویت و کلمه ها... وای از این کلمه هایی که تو را هی دور... دورتر می برند.

اصلا اسم همه ی آنچه را که می نویسم بگذار نامه های خودکشی. نامه هایی که کسی یک روزی احتمالا باید بخواند و چقدر احمقانه است وقتی می گویند قضاوت نکنید! مگر می شود اصلا؟ قضاوت در نگاه هایتان، در خندیدن هایتان، در تک تک سلول های بدنتان حکاکی شده و احمقانه در خواست می کنیم قضاوت نکنید. اصلا من خیلی خواهش می کنم که شما قضاوت کنید! از ظاهر بگیرید و برسید به آن درونی ترین لایه های روحی و فکری و غیره. واقعیت این است که هیچکس در اوج قضاوت اهمیتی نمی دهد. مثلا فلانی همجنسگراست درنتیجه فاسد است؟ مریض است؟ مشکل دار است؟ نهایتش این است که شماره هایتان را از زندگی شان خط می زنند. نهایتش این است که چهارتا جمله ی فلسفی ادا می کنند و می روند که هیچوقت برنگردند. به جهنم! 

می خواهم بگویم که بدانید که چقدر این ذهن درهم است. می خواهم بگویم که بدانید چقدر دلم برای چیزهایی می سوزد که حتی به من ربطی ندارد. من احمقانه برای پیرمردی که توی پارک نشسته بود اشک می ریزم. من گاهی برای یک نگاه، گاهی برای تنها یک واژه، درون صدها مصرع و بیت اشک می ریزم و می دانم که زندگی مهم تر از این حرف هاست و دنیا چیزهای بیشتری برای نگرانی دارد و اصلا به جهنم که تو واقعا کجای دلت می سوزد... من تمام روز اشک می ریزم. حتی وقتی نگاهت می کنم و اشک نمی آید و واژه ها توی سرم برای ادا شدن جنگ راه می اندازند اشک می ریزم.

مثلا بیا در مورد این مهماندار حرف بزنیم که نشسته و چشم دوخته به نوک کفش هایش و گاه و بی گاه زیرلبی چیزی می گوید که هیچکس نمی شنود. بیا در مورد دختری حرف بزنیم که نگاهش بیش از حد دور است و پیرزنی که بلد نبود کمربندش را ببندد. بیا در مورد تک تک آدم های توی این هواپیما قصه بگوییم. قول می دهم به خط دوم هم نمی رسیم. 

بیا صادق باشیم. اگر چه تصمیم بر این بود که من صادقانه همه چیز را بگویم و از سر داستان شروع کنم و برسم به ته داستان... بیا بپذیریم که گفتن حرف ها تا زمانی که چند متر کفن دورت نپیچیده باشند راحت نیست. آدم می خواهد به خودش فرصت جبران داده باشد. می خواهد که از اینجا که رفت، از این هواپیما که پیاده شد هنوز بتواند سرش را بلند کند و توی چشم هایت نگاه کند. کسی چه می داند؟ من هر روز درحال خودکشی پیوسته و آرامی ام که معلوم نیست کی به سرانجام خواهد رسید.

سال ها پیش داشتم میخواندم که کسی نوشته بود جناب فلانی! من که یکهو بلند نشدم چاقوی دست زرد آشپرخانه را بردارم و فرو کنم تو قلب زنم... چندین سال طول کشید که تیغه اش آن پوست لعنتی را بشکافد. سال ها طول خواهد کشید... گاهی کمتر، گاهی بیشتر. از نهنگ که بزرگ تر نیستیم... توی هر دریچه ی لعنتی قلبش یک آدم بالغ می تواند به راحتی بخوابد... قلبت که گنده تر از آن نیست... تحملت که بیشتر نمی شود... خلاصه که... این داستان شاید سال ها به طول بیانجامد و شاید فقط یک هفته برایش کافی باشد. هیچ اهمیتی ندارد! زمان ماهیت هیچ چیز را تغییر نمی دهد و من از همین حالا این بار کبیره را به دوش کشیده ام. 

من هنوز به دنبال آن چراغ لعنتی ام. آن چراغی که باید خانه ای را روشن می کرد و حالا کم کم این اندیشه در من جریان می یابد که نکند افکار زندگی را می کشند. نکند همین الان که این کلمه ها به زبان می آیند 7 میلیارد انسان از گوشه ی بی انتهای دنیا به عدم سقوط می کنند. 7 میلیارد جنازه ی معلق در بی انتهای کیهان! و ناگهان چقدر همه چیز کم، همه چیز بی ارزش و فاقد هرگونه ارزش برای مبارزه به نظر می رسد. ناگهان چقدر همه چیز همانقدر معلق و بی هدف است که آن 7 میلیارد بدن بی جان در فضا.

آدم فکر می کند دوست داشته شدن نجات دهنده است. فکر می کند یک دست برای بیرون کشیدنش از یک عالم لجن کافی ست. بیا احمق نباشیم... هیچکس چشم به راه نجات نیست. راه صافمان را گرفته ایم و می رویم از آدم ها فرار می کنیم... از همه چیز با تمام سرعت فرار می کنیم. وسایل نقلیه را سریعتر حرکت می دهیم که نکند کسی دستش بهمان برسد. اصلا بروید... همه تان بروید و آنقدر دور شوید که حتی خاطره ای از حضورتان به جا نماند. چراغ هایتان را هم خاموش کنید که نکند کسی از این بالا پیدایتان کند.

آن دوستم که آن روز هایی مرد که به حضورش هم اتفاقا خیلی نیاز بود یک هفته قبل از آن خودکشی چندساله اش برایم شعری فرستاد که من بارها و بارها خوانده و تکرارش کرده ام. شعری که هی می گفت " و تو مشغول مردنت بودی و هیچ چیز جلو دارت نبود " و دروغ چرا! مدتیست که من مشغول مردنم و هیچ جیز هم جلو دارم نیست و آنگونه که مارک استرند بیان داشته حتی نفس کشیدن هم جلویش را نخواهد گرفت.

اگرجه که من اینجا تبدیل به بتی از افسردگی های عامیانه و دغدغه های بچه گانه شده ام اما هنوز حرف هایی هست که برای بیرون کشیدنشان به تمام هیولاهای درختی ذهنم نیاز دارم. من به تمام کانر اومالی های درونم که ترسیده اند چنگ انداختم که واژه ها همانطور همانجا بمانند و هیولا هی صدا می زند و قصه می گوید و داد می زند و به زمین می کوبد... که بپذیر گفتن حقیقت گرچه دردناک ولی قابل تحمل تر از این مرگ تدریجی خواهد بود. اگرچه من به زانو افتاده و منتظرم که مرگ بعد از گفتن حقایق دستم را بگیرد و ببرد اما باید عاقل بود و دانست که چیزی که مرا هر روز و تا ابد خواهد کشد نه گفتن حقیقت بلکه حسرت تمام این روز هاییست که هیچ کدامشان را نگفتم. ولی برای رسیدن به این نقطه اول باید یک سری حرف ها را زد مگر نه؟ 

و احتمالا همین جاست که خودم را از گوشه ی دنیا رها خواهم کرد. می دانی که؟ سقوط کابوس کودکی من بود و در تمام طول زندگی ام از هر ارتفاعی که به دستم رسیده خودم را پرت کرده ام پایین که ترس کم شود... اما هر بار... هر بار...!

ایستاده بودم برلبه ی آن سکوی 40 متری و صدایش را در گوشم می شنیدم که می گفت باید یک نقطه پیدا کنم. یک چراغ مثلا! می گفت خیره شو و آرام خودت را رها کن. من فکر نکردم و هرگز آن نقطه ی لعنتی را هم پیدا نکردم. آن شب هم انگار همه ی 7 میلیارد انسان روی زمین پرت شده بودند توی کیهان و حتی یک چراغ نبود که چشمان من به آن چنگ بیاندازند. من رها شدم... من از همه ی آن چه که بالای آن سکو بود و بودم رها شدم و مثل یکی از همان پوسته های خالی معلق توی فضا با طنابی که به پا هایم محکم شده بود میان زمین و آسمان معلق ماندم و جیغ کشیدم و حس کردم پوست صورت و گردنم ترک خورد. شبیه خدایی شده بودم که در هیچ پوسته ای نمی گنجید. می خواهم بگویم که چقدر ساده می شود همه چیز را در کسری از ثانیه رها کرد. چقدر راحت می شود سقوط کرد و لذت برد. سقوط شهوت می آفریند. سقوط شبیه هیچ کدام از ترس هایی که به مرگ ختم می شوند نیست. سقوط فکر عبور سریع و پرشتاب همه ی چیزهاییست که توی دلت جمع شده اند. سقوط جا گذاشتن همه ی این مرگیست که در من لانه کرده. 

من دست از گشتن به دنبال چراغ هایی که هیچکس در خانه اش روشن نمی کند خواهم کشید. ولی نامه ها باید نوشت، حرف ها باید گفت... و هنوز... هنوز یک عالم حرف هست، آن هم درست قبل از اینکه همه چیز را روی لبه ی سکو جا گذاشت و پرید.





۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۹
pejvak

 

همه ی سیاهچاله ها یه چیزی دارن به اسم افق رویداد. خیلی خیلی ساده ش اینه که یه جور مرزه واسه سیاهچاله. اینجوری که شما اگه از اون مرزه رد بشی دیه فرو رفتن و بلعیده شدنت حتمیه. یه مقدار سخت ترش اینه که این منطقه ی کروی شکل در واقع منطقه ای از فضا و زمانه و ماده و نور فقط به یک سمت ( به سمت داخل سیاهچاله ینی ) می تونن حرکت کنن. اینم به این دلیله که توی افق رویداد سرعت گریز از سرعت نور بیشتره. ( سرعت گریز اون سرعتیه که شما نیاز دارین تا از گرانش هر چیزی فرار کنین ) و خب چون هیچ چیزی تو دنیا وجود نداره که سریع تر از نور حرکت کنه هر چیزی که نزدیک این افق رویداد بشه محکومه به بلعیده شدن توسط سیاهچاله!

موضوع اینه که مهم نیست چه اتفاقی داخل افق رویداد میفته... شما هیچوقت نمی بینینش.

و داشتم فکر می کردم که چقدر زندگی من اخیرا این شکلی شده. اولش وایستاده بودم یه گوشه و نگاه می کردم. به یه "هیچ" مطلق نگاه می کردم و می دیدم که چطور همه چی داره به سمت یه حفره ی سیاه بزرگ کشیده میشه و حتی نمی دونستم خودمم یکی از اون چیزایی هستم که داره بلعیده میشه. شاید حتی همون موقعی که داشتم نگاه می کردم هم به این نقطه رسیده بودم... ولی نمی شه گفت. هیچوقت نمی تونی بفهمی که کی از مرز این افق لعنتی رد شدی.

و بعد از اون سقوطه! سقوطی که هر لحظه آهسته تر میشه. هرچقدر بیشتر سقوط کنی زمان برات آروم تر می گذره... انگار که میلیارد میلیارد سال طول میکشه تا به انتهای سقوطت برسی. و این بدترین قسمته! اینکه خودتو ببینی که چقدر یواش داری به سمت یه پوچی میری. به سمت یه چیزی که هیچوقت نمی تونی ازش برگردی. نه اینکه ناامیدم... نه اینکه افسرده م... فقط خستم و می دونم که سقوط کردن (literally) چه حسی داره و فکر می کنم ترجیحش میدم به همه چی... ولی نه اینجوری! نه اینقدر یواش... نه اینقدر ابدی!

و خب! اگه بخوام همچنان به سبک و سیاق سیاهچاله ها حرف بزنم... حالا که به نظر میرسه از این افق رویداد رد شدم، هرچقدر هم که سعی کنم خودمو بکشم بیرون، هرچقدر هم که سعی کنم خلاف جهت این گرداب فضایی حرکت کنم، فقط این سقوط رو طولانی، طولانی... طولانی تر کردم! و خب که چی؟ آخرش اینه که به اون نقطه ی تکینگی میرسم و بوم! ( مطمئنم نیستم صداش اینجوری باشه ) تبدیل میشم به خود اون سیاهچاله ( یا حداقل بهش اضافه میشم) و منتظر می مونم که نفر بعدی سقوط کنه و نگاه می کنم و نگاه می کنم و...!

من الان درگیر این حجم از تنهایی و سکوت این سقوطم! یعنی تبدیل به یه " فراموش شده " شدن چقدر می تونه آروم باشه؟ اونقدر که تو یا هرکس دیگه ای که داره منو نگاه میکنه حتی نمی بینه که چقدر زیاد پیش رفتم؟ که چقدر زیاد... یادم رفت! من الان اونجاییم که دیگه هیچی دیده نمیشه.

یک عالم فرضیه و فلان بیسار هست واسه در اومدن از این وضع... یک عالمه معادله، یک عالمه همه چی! یک عالمه همه چی که یکی از یکی غیرممکن تر و دست نیافتنی تر و دور و دور و... . فکر می کنی مثلا چه اتفاقی میفته اگه این سیاهچاله یهو یه جوری تبدیل به یه کرمچاله شه که منو همه ی این داستانا بکشه بیرون و ببره تف کنه یه گوشه ی دیگه ی دنیا؟ هیچی... فقط یه دنیا سوال و فکر دیگه به همه ی این بی نهایت خستگی من از همه ی این فکرا اضافه میشه... 

پس احتمالا دست کشیدم... احتمالا اون دفعه ی قبلی که از این نقطه گذشتم از همه چیزی که توی سرم بوده دست کشیدم و شاید... فقط شاید... الان تو گذشته ایم که حتی به یادش نمیارم... شاید خیلی خیلی خیلی قبل تر از اینکه تمام این کلمه ها از سرم بریزه بیرون، رسیدم به این گذشته و شاید... همه چیز تو این چرخه ی سقوط و فرود خلاصه شده که من تا ابد... هی یواش یواش یواش... سقوط کنم. :)

 

 


 

دریافت

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۴۲
pejvak


چند وقت پیش کلیپ یه کنسرتی رو پیدا کردم که تو بچگیام خیلی میدیدمش و خراب شده بود سی دیش و غیره. بعد متوجه شدم اون آهنگایی که بعضی وقتا واسه خودم زمزمه می کردم و نمی دونستم اسمشون چیه یا از کجا اومدن مال همون کنسرتن. بازم تو همون دوره ی سنی پدرم بزرگم یدونه از این جعبه های موسیقی بهم داده بود که آهنگش با بقیه ی جعبه ها فرق می کرد. فورالیز و اینا نبود... صداش مثه مال بقیه خشک و مسخره و احمقانه نبود. با همون افراطی گری بچگونه م اینقدر اونو کوک کردم و شب و روز بهش گوش کردم که بلاخره کوکش خراب شد. بعد قرار شد خود پدربزرگم برام درستش کنه که اونم چند روز بعدش عمرشو داد به شما و من موندم و جعبه ی موسیقی خرابم و یه عالمه شلوغی که توش جایی واسه من نبود. با اینکه جعبه هه خراب شده بود عادت کرده بودم خودم پیچشو با دستم بچرخونم که دست و پا شکسته صدای آهنگشو بشنوم و با اینکه مثه قبل نبود... با اینکه صداش به خوبی قبل در نمیومد و من بعضی وقتا پیچشو خیلی تند می چرخوندم ولی به هرحال اون صداهه میومد. و بعد اتفاق افتاد... بزرگ شدم. جعبه ی پاندورای شخصیمو گذاشتم تو کشوی یه کمدی تو یه جایی که حتی سال به سال نگاهشم نمی کنم و آهنگشو انداختم تو اون ته مهای ذهنم و فراموش کردم.

نفهمیدم اسم اون آهنگ چی بود... هیچوقت دنبالش نگشتم، هیچوقت سعی نکردم پیداش کنم. شاید حتی بعضی وقتا شنیده باشمش و اهمیتی نداده باشم... نمیدونم! فقط بعضی وقتا تو شهرکتابا وقتی میدیدم این جعبه موسیقی چوبیا رو گذاشتن دسته ی همه شونو می چرخوندم و منتظر می موندم که فقط یکیشون اون صدا رو بده. آخرشم راهمو می کشیدم و می رفتم و باز فراموش می کردم. منظورم اینه که یه آهنگ مگه چقدر می تونه ارزش داشته باشه؟ اونم وقتی میدونی گوش کردن بهش چقدر غم میاره... چقدر خاطره!

بعد مثلا روزات همینجوری می گذرن و بلاخره یادگرفتی خیلی چیزا رو بریزی دور و فراموش کنی و بگذری و غیره و غیره... و یه نفر یه جایی تگت می کنه. آره! اپرا دوست داری اینو ببین... و می بینی! و گوش میکنی... و دلت می خواد گوشیتو ببری تو اون دورترین و عمیق ترین حفره ی دنیا دفن کنی. ولی خب که چی؟ چه فرقی میکنه؟ آهنگت برگشته و این دفعه مثه قبلنا فقط آهنگ نیس. یه نفرم داره می خونه و تازه می فهمی اسم اون خاطره ای که ازش فرار می کنی هم خاطره ست حتا :)) ینی literally ! 

بعد شروع میشه جنون مسخره ست... همه ی نسخه های آهنگ، همه ی کاوراش، هرچی که دستت بهش میرسه رو پیدا می کنی و بله! هی همینجوری فرو برو و هی همینجوری گوش کن و ایندفعه نه کوکی هست که خراب بشه و نه هیچ چیز دیگه ای.

ولی عادی میشه. و این قسمت بدشه. میدونی؟ شاید مثلا قبل از این فک می کردم وقتی بمیرم قراره این آهنگه تو سرم پخش بشه... یا چمیدونم! هرچی... قرار بوده جادویی چیزی داشته باشه... شاید اصلا قرار بوده یه کلیدی باشه که بدن دستتو بگن باهاش هر دری رو باز میکنی اون دره ختم میشه به نارنیا! وات اور! الان قراره اینقد ریپلی بشه که عادی شه... که دچار یه فراموشی بدتر از فراموشیای قبلی شه. مسخره ست که یه نفر چقدر میتونه درگیر نوستالژِی و خاطره ها و این چیزا بشه... یه لحظه داری به ببرای سخن گو و ماهی های قزل آلا و بی حد و مرزی خوبی یه نویسنده فکر میکنی و یه لحظه بعد یه آهنگی میاد و هرچی تو سرته رو زیر و رو می کنه... مسخره ست! همه چیش فقط مسخره ست.




۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۳۷
pejvak


امروز نشستم همه ى سر رسیداى قدیمى مو انداختم دور. دلم میخواست بسوزونمشون ولى نمیدونستم کجا اینکارو کنم که خونه رو آتیش نزنم. در نهایت به همین سطل آشغال رضایت دادم.

یدونه یدونه ورق میزدم و میخوندم... نمى دونستم دلم گرفته یا چى. حس جالبى نبود حقیقتا! میدونستم که واقعا دلم نمیخواد بندازمشون دور... ولى این گذشته و اون خاطره هاش... خب، مثل یه انگلن! افتادن به جونم و دلم میخواست بندازمشون دور. دلم میخواست اینقدر ازم دور شن که دیگه هیچوقت به یادشون نیارم.

دلم میخواست بعضى از صفحه هاشونو نگه دارم. ولى حتى اونا رو هم انداختم دور... و حس میکردم دارم چیزایى رو از دست میدم که هرچند برام مهمن، ولى وقتشه که فراموش شن. نمى شه تا ابد با روح گذشته اى زندگى کرد که به یادت نمیاره... نمى شه تا ابد اون دختر غمگین پایین تپه بود و توى یه فنجون چاى غرق شد.

چقدر نمى تونم خودمو به خودم توضیح بدم... چقدر ذهنم مشغول چیزاییه که حتى دیگه برام مهم نیستن!

شاید تمام این مدت داشتم مى نوشتم که از همه چى فرار کنم... ولى مگه این اشتباه نیست؟ مگه نه اینکه هر وقت میخواییم بنویسیم همه ى دنیا تو یه نقطه برامون جمع میشه؟ پس چجورى میشه فرار کرد؟ چجورى میشه احساسى رو توضیح داد که حتى دیگه به یاد نمیاریش؟ ولى جاش هنوز درد میکنه. جاى دنیایى که میگفت یکى بود یکى نبود... بعد از تو ابرا اژدها میومد بیرون و توى دیوارا یه عالمه آدماى کوچیک زندگى میکردن.

واقعیتش اینه که اینقدر به اون سررسیدا وابسته بودم که دلم میخواست برم سطل آشغالاى کوچه رو واسه پیدا کردنشون خالى کنم... ولى رفتنیا رو باید رها کرد... بعدشم نشست و با اون آخرین جرعه ى چاى همه ى اون بغض هزارساله رو داد پایین... که شاید سال بهترى برسه.




۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۷
pejvak