Luinil

Blue Star

Luinil

Blue Star


امروز نشستم همه ى سر رسیداى قدیمى مو انداختم دور. دلم میخواست بسوزونمشون ولى نمیدونستم کجا اینکارو کنم که خونه رو آتیش نزنم. در نهایت به همین سطل آشغال رضایت دادم.

یدونه یدونه ورق میزدم و میخوندم... نمى دونستم دلم گرفته یا چى. حس جالبى نبود حقیقتا! میدونستم که واقعا دلم نمیخواد بندازمشون دور... ولى این گذشته و اون خاطره هاش... خب، مثل یه انگلن! افتادن به جونم و دلم میخواست بندازمشون دور. دلم میخواست اینقدر ازم دور شن که دیگه هیچوقت به یادشون نیارم.

دلم میخواست بعضى از صفحه هاشونو نگه دارم. ولى حتى اونا رو هم انداختم دور... و حس میکردم دارم چیزایى رو از دست میدم که هرچند برام مهمن، ولى وقتشه که فراموش شن. نمى شه تا ابد با روح گذشته اى زندگى کرد که به یادت نمیاره... نمى شه تا ابد اون دختر غمگین پایین تپه بود و توى یه فنجون چاى غرق شد.

چقدر نمى تونم خودمو به خودم توضیح بدم... چقدر ذهنم مشغول چیزاییه که حتى دیگه برام مهم نیستن!

شاید تمام این مدت داشتم مى نوشتم که از همه چى فرار کنم... ولى مگه این اشتباه نیست؟ مگه نه اینکه هر وقت میخواییم بنویسیم همه ى دنیا تو یه نقطه برامون جمع میشه؟ پس چجورى میشه فرار کرد؟ چجورى میشه احساسى رو توضیح داد که حتى دیگه به یاد نمیاریش؟ ولى جاش هنوز درد میکنه. جاى دنیایى که میگفت یکى بود یکى نبود... بعد از تو ابرا اژدها میومد بیرون و توى دیوارا یه عالمه آدماى کوچیک زندگى میکردن.

واقعیتش اینه که اینقدر به اون سررسیدا وابسته بودم که دلم میخواست برم سطل آشغالاى کوچه رو واسه پیدا کردنشون خالى کنم... ولى رفتنیا رو باید رها کرد... بعدشم نشست و با اون آخرین جرعه ى چاى همه ى اون بغض هزارساله رو داد پایین... که شاید سال بهترى برسه.




۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۷
pejvak

 

یک روزهایی هم بود که آرزو می کردیم کلمه به اندازه ی کافی قدرتمند باشد. یک زمانی هم بود که آرزو می کردیم که باور داشتنِ ماندن ها کافی باشد... و حالا من مانده ام این سوی تمام آرزوها و کسی آرام آرام تکرار می کند که فاصله به اندازه ی طولانی ترین یک سانتی متر جهان است... کسی آرام آرام تکرار می کند که از دست رفته ها را باید گذاشت در گوشه ی دنیایی که هرگز به یاد نمی آورد و رفت! آنقدر رفت که همه چیز را پشت سر جا گذاشت... آنقدر رفت که آرزو چیزی جز آن خوابِ گنگ بعد از ظهر نباشد... همانی که تا ابد به یادت باز نخواهد گشت.

من نشسته ام اینجا و زمستان خزیده لا به لای لباسم و تابستان از همین حالا مزه ی گسش را پاشیده بر دنیایم... و من می دانم که این سالی که در راه است هم مثل هزاران سالی که در زندگی های قبلی گذرانده ام چیزی جز چهار فصل تنهایی پی در پی نیست. شاید به یاد نیاورم و شاید یادت در لا به لای این روزمردگی هایم تا ابد خاموش بماند... شاید رویایی از تو را در میان آخرین برف سال ببینم و نامت به خاطرم نیاید... هزاران شاید پیچیده توی سرم و از میان تمام این شاید ها، یک " ای کاش" بر شانه هایم سنگینی می کند و خب... مهم نیست که ذهن چقدر دور می رود و خاطرت چقدر گم می شود... همین یک آه میان خنده هایم برای بازگرداندن خیالت کافی ست و هرچند می دانم که واژه هایم چقدر ضعیفند اما بگذار برای همین یک بار، آرزو کنم که ماندنت را همینقدر کفایت کند... همینقدر که من باشم و تو و نگاهی که انگار هزار سال است در این طولانی ترین فاصله ی یک سانتی متری جهان جا خوش کرده.

 

 

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۵۲
pejvak

 

 

- I still love her, but you see, the love isn't enough. It doesn't carry you through.

- so. you didn't get happily ever after.

- No, but that's life you know? Most of us just get messily ever after. That's alright.

 

 


 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۹
pejvak



یه همچین چیزایی...


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۴۹
pejvak


اگرچه که ما نسلی هستیم که راحت فراموش می شود و اگرچه که درد و غم را کرده ایم علم عثمان و همینطور در این دنیای مجازی احمقانه مان تکانش می دهیم... اما گوشه ای از ذهن های کرم خورده مان می داند که مشکل از این باید ها و نباید ها و داشتن ها و نداشتن ها نیست. مشکل مثلا این است که دختر های دور و برمان فکر می کنند کامل بودنشان را خرس های روز ولنتاین مشخص میکند. مثلا مهم نیست که چقدر در شغلشان، درسشان و غیره موفقند اگر آن یک نامبرده ی خاص را نداشته باشند سرخوردگی به جانشان می افتد. نه اینکه داشتن این نامبرده ی خاص بد باشد... منظور این است که درد آنقدر زیاد است که وقت نمی شود به اینطور نداشتن ها فکر کرد.

بعد مثلا یکی می آید می پرسد عاشقی؟ آن یکی با سرعت فلان قدر جمله در ثانیه در عرض چهل و هشت ساعت گذشته تنها سوالی که می پرسد این است که حالت خوب است؟ اصلا گیریم که حالمان هم خوب نیست. اصلا دنیا ایستاده دارد می شاشد به ما... چه فرقی می کند؟ بیایید بپذیریم که حداقل منی که اینجا نشسته ام و برای خودم حرف پشتِ حرف و کلمه پشت کلمه می آورم تنها ترینی ام که برای نوشتن هایم نیاز به تراژدی دارم. بگذارید اعتراف کنم که بارها برای خودم داستان های غمگین اتفاق نیافتاده ی زندگی ام را تعریف کرده ام که فقط بتوانم بنویسم. اصلا چطور می توانید چیزی بنویسد که لمس شود اگر غمگین نباشید. کجای این دنیا کسی شاد بوده و نوشته " مرگ از خاطر به ما نزدیک تر، خاطر غافل کجا ها می رود" .

بعد مثلا می آیی می نشینی رو به روی من و میگویی که تنهایی چقدر غمگین است و اشک می ریزی و من هم به شانه ات می زنم که می گذرد. حسرت خرس ها و بادکنک ها را می خوری من هم هی سرتکان می دهم. یک کسی یک گوشه ای افتاده جان می دهد... تو فکر میکنی چه خوب بود که دستی برای نگه داشتن داشتی. یا مثلا باور میکنی که روزی آن مرد خوش پوش و قد بلند و فلان می آید که تو را بکشد ببرد به سرزمین آرزوهایت و من هم نمی توانم بگویم آرزویی که کسی دیگر برایت براورده کند به اندازه ی پست ترین خلقت بشریت که به چاه فاضلاب میریزد هم نمی ارزد.

آرزویت را باید دو دستی بگیری و بگذاری که ترس برت دارد و آنقدر بدوی دنبالش که بلاخره روی تک تک لحظه هایت حک شود. نه اینکه عشق چیز بدی باشد یا اینکه دختری شانه های به قول نسرینا دوایکس لارجی نخواهد که سر رویشان بگذارد... نه اینکه نخواهم در وصف نگاه بگویم و غیره... نه! فقط حرف این است که زندگی چنان وسیع و پهناور سایه گسترده که حتما باید روزی داشته باشیم که عاشقی را درش جشن بگیریم و این غمگین ترین اتفاق دنیاست. 

عشق قرار بوده در نگاه های یواشکی و خنده های بلند بلند و عبور سایه ها و نوازش نسیم باشد. عشق قراره بوده که استعاره ای از واژه ی صحرا باشد... . 

حالا شما هی بیا غر بزن که ما بدبختیم و فلانیم و غیره... چمیدانم اصلا! عادت شده این پشت سر هم حرف زدن های بی ربط...



۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۵۰
pejvak


روز اول - 1:00 بامداد


چشم هایم را باز می کنم و می دانم که شروع شده. می دانم که بلاخره به این نقطه ی لعنتی رسیده ایم. نه ستاره ای هست و نه ماهی. انگار که سیاهچاله ای در حال بلعیدنمان باشد و تمام آنچه که پس از این اتفاق می افتد تنها لحظه ایست که همه مان نفس هایمان را در سینه حبس می کنیم و حتی تمام عقربه های جهان از حرکت باز می ایستند.

می خواهم گوشی ام را بردارم و برایت بنویسم: سلام! می دانی که من چقدر دوس... .

نه! الان نه! شاید یک روز دیگر... هنوز یک هفته مانده!

آن روز هایی را به خاطر می آوری که از پیرمرد ها حرف میزدم؟ پیرمرد هایی که تنها یک هفته به مرگشان مانده بود. یادت هست که سکوت عصایش که به دیوار تکیه داده بود چقدر غمگینمان می کرد؟ برگ های توی آن کوچه را یادت هست؟ که آنقـــدر منتظر یک جفت کفش ماندند که پاییز تمام شد و زمستان هم بار و بندیلش را جمع کرد و رفت حتی یک بار هم کسی صدای خش خششان را نشنید؟ هیچکس حتی یک بار هم شیشه ی خاطراتشان را نشکست که دلشان باز شود. آخرش هم شهرداری جمعشان کرد و انگار نه انگار که پاییز تا همین دیروز اینجا بود.

حالا دوست من! چه می شود اگر بگویم که می دانم تنها یک هفته به پایان دنیا مانده و من هنوز...!

باز هم نه! چند روز باید به پایانمان مانده باشد که من دهن باز کنم و حرف بزنم و تو بخندی و فراموش کنیم که چقدر تنها... .

اصلا هیچی! اصلا بیا بی خیال تمام این حرف ها شویم. خورشید هم طلوع کرد... درست مثل روز های پیش از این. انگار برایش مهم نیست که فقط یک هفته مانده و خب... چرا برای تو مهم باشد؟


راننده تاکسی قوز کرده. با انگشتان باریک و بلندش روی فرمان ماشین ضرب گرفته. دخترک پشت سر من نشسته ناخن هایش را سوهان می کشد. صدایش هی توی سرم تکرار می شود. کسی با دهان من می گوید: پیاده میشم.

سرما از زیر بارانی به جانم می افتد. قدم به قدم این خیابان را پایین می روم و باران خصمانه دنبالم می کند. دختری هم نشسته روی صندلی سیگارش را روشن می کند. لعنتی! فقط یک هفته مانده و من... ما... .


قطار تکان می خورد و تصویری از حضورت در ذهنم شکل می گیرد. ار آن تصاویری که معلوم نیست خاطره اند یا خواب. خوب که فکر می کنم دیگر چهره ات به خاطر نمی آید. یادم نمی آید که وقتی می خندیدی گوشه ی چشم هایت چروک می افتاد یا نه. به یاد نمی آورم که چشم هایت چقدر خسته بودند و یا چقدر می خندیدند... فقط سنگینی نگاه و خم شدن فضا و توقف زمان!

جزئیات مهم نیستند! تو را مثل نقاشی های کودکانه به یاد می آورم و این قطار لعنتی فقط می رود. اصلا خاطره یا خواب! چه فرقی می کند؟ یک روزی که باید اینجا نشسته باشی... مگر نه؟ حالا با کمی تفاوت... مثلا به جای "من"، "او" اینجا کنارت نشسته بود.


روز دوم - 5:50 بامداد


آدم در دومین روزهایش کمی گیج می شود. به خصوص اگر خوابش هم کافی نباشد. پر می شود از تنهایی های روزانه، بغض های ناگهانی... کودکی که در میان ترافیک لعنتی راهش را باز می کند و برای پدرش دست تکان می دهد... کودکی که 6 روز وقت دارد. نگاهم را می کشم روی آلودگی هوا، می کشم روی کاغذ های کوچکی که روی زمین، روی دیوار، روی شعور... . می رسم. می گذرم...

صدای زنگ گوشی ام قطع نمی شود. عصبی ام، خسته ام... می خواهم بنویسم: سلام، من... ! دوباره زنگ می زند. جواب می دهم. صدای سنگینی از پشت یک گوشی دیگر... یک جای دیگر... . دلم می خواهد بگویم که ای کاش نزدیک بودم. دلم می خواهد بگویم 6 روز مانده... نمی آیی؟ و آسمان زخم خورده تر از همیشه با نگاه بی قواره اش دنبالم می کند.

می دانید؟ آسمان ها شخصی اند. این را یک بار یک کسی که خیلی دوستش داشتم گفت. گفت اگر آدم ها واقعا به آسمان بالای سرشان نگاه کنند، بزرگ ترین کشف تاریخ رخ می داد و من پرسیدم چه؟ و او جواب داد که آسمان ها شخصی اند. آسمان ها پر از جزئیات شخصی اند که هیچکس آن ها را به خاطر نمی آورد.

مثلا همین دیروز خاطره ای از تو را میان دو ستاره ای که به غرب می رفتند دیدم و یا آن روز دیگر... نشسته بودم توی قطار داشتم می گفتم که اژدهایی را می شناسم که پشت آن ابر سفیدی که کمی دورتر از آن قله ی کوه است زندگی می کند و مردم نگاهشان را از من بر می گرفتند و زیر لب پوزخند می زدند. من هم منتظر بودم که اژدها سرش را از میان این همه دود بیرون بیاورد. منتظر بودم بال هایش را  محکم به هم بزند و با تمام سرعت بیاید سمت ما. قطار را بردارد و آنقدر ببرد بالا که نفس تسلیم شود و سرما مثل انگل به جانمان بیفتد و بعد... سقوط کنیم! لبخند بزنم و بگویم: دیدید اژدها را بیدار کردید؟


روز سوم - 7:11 صبح


مطمئن نیستم حالا که تنها 5 روز به پایان دنیا مانده باید وقتم را صرف نوشتن کنم یا نه. شاید مثلا باید می رفتم یک جایی و به یک کسی می گفتم: سلام! من دوستت دارم. یا میرفتم به کسی که در قطار بعد از عطسه ام دستمالش را به من داد گل می دادم. ولی حالا که فقط می نویسم! نمی دانم! شاید باید بروم شهر را زیر پا بگذارم و آن پیرمرد راننده را که در 10 سالگی دیدم پیدا کنم و بگویم چقدر ممنونم که کیف کوچکم را با دستان بزرگ مردانه اش تا فرودگاه برایم آورد. شاید هم باید بروم به دنبال آن زنی بگردم که وقتی در شلوغی بازار گم شدم بی آنکه خودش بداند مادر موقتم شد که یک وقت کسی مرا ندزدد. باید به دنیال کسانی بگردم که هرگز دوباره مرا به یاد نخواهند آورد.

نشسته ام اینجا! همه داد می زنند، همه نزدیکند، لعنتی! 5 روز مانده. چرا نمی دانید؟ 

دنیا ما را می برد. لبخندم را عمیق تر می کنم... دلیل می آورم. می بریم! دلم می خواهد زمان در همین لحظه توقف کند. همین لحظه ای که نگاه عمیق است و صاف و تمام جهان 5 روز دیگر... . 

سرم را بلند می کنم. نشسته آنجا... می خواهم بگویم: سلام! می دانی که من چقدر... .

تلفن زنگ می خورد. جواب می دهم و کسی می گوید: رسیدم. کجایین؟


روز چهارم - 6:47 بامداد


وقتی 4 روز نخوابیده باشید مرز های توهم و واقعیت از هم می پاشند. ناگهان همه یک نفرند و یک نفر... خب... یک نفر است دیگر! 

کلاغی از بالای سرم می گذرد. آنقدر نزدیک که چنگال های مسخره اش به موهایم می خورد. می ترسم! برای یک لحظه... همان یک لحظه عبورش... .

حس می کنم همه به من خیره شده اند. معذبم! سرم را انداخته ام پایین. باید از اینجا بروم... هرچه سریعتر! باید فرار کنم. از خودم... از این صدایی که پشت سرم داد می زند. "او" هم در گوشم مدام حرف میزند. نگاهش نمی کنم. تند تند راه می روم. سرم گیج می رود. زمزمه می کند آرام تر! می ایستم... منتظر می مانم. نگاهش می کنم که بگویم: سلام... . بقیه سر می رسند.

امشب یک جوری باید بخوابم. یک جوری باید خودم را از اینجا گم کنم. پیدایش می کنم. آنقدر وسط خیابان است که ممکن است تصادف کند. کسی نامم را فریاد می زند. خوشحالم! بی آنکه صورتش را ببینم خوشحالم... صدای ناشناسی ست که نامم را بلد است. می نشینم روی زمین. "سلام.. من... ."


روز پنجم - 10:38 شب


خوابیدم! سرم را تکیه دادم به پنجره ی هواپیما و خوابیدم. تمام آن نور های کوچک و چشمک زن... تمام زندگی ها! دو روز مانده... . چشم هایم را می بندم . توضیج هایم... دلیل هایم برای اثبات اینکه خدا آلزایمر گرفته را می گذارم گوشه ی ذهنم و خواب مرا یواش... واش... در خورد فرو می برد.

تابلو های خروج... بی استفاده اند. جلوی در ها صندلی گذاشته اند که جای بیشتری باشد. پنجره ها تاریکی را به چشمانم می کوبند. بخواب لعنتی! بخوا...

سردرد...

سر،

درد،

من درد! 

هی فرو می روم. هی عمیق تر می شود. کسی به شانه ام می زند و خاطره ای از دور توی سرم زمزمه می کند: فقط پنج دقیقه دیگر"

پلک هایم را از سرب ساخته اند انگار. کسی می گوید: پشتی صندلیتونو صاف کنید لطفا.

ای کاش می خوابیدم!


نگاهش می کنم. خوشحال شده! دلش تنگ شده بود. نگران نبودن هایم است. نگران نگفتن ها. نشسته برایم دلمه می پیچد. نشسته و تنهایی هایش را ریخته در زباله دان ذهنش.

در باز می شود. در آغوشم می کشند. اگر بدانند که دو روز مانده مرا سخت در در آغوش خواهند فشرد؟ قفس پرنده ام خالی ست. انگار تصمیم گرفته چمدان هایش را ببندد و برود... نمی شود جلوی رفتنی ها را گرفت. به گوشی ام نگاه می کنم. دو روز دیگر به پایان دنیا مانده و سلام... من.. . خواهرم از معلمش می گوید. دهانم را می بندم.


نشسته ام توی ماشین و هردوشان کنارمند. صدایشان را به سختی می شنوم. توی آهنگ هایمان غرق شده اند. می گویم دلم برایشان تنگ شده. می گویند یواش تر برانم. پایم را بیشتر روی گاز می فشارم. می خندیم. دستش را روی شانه ام می گذارد. دلشان برایم تنگ شده. اگر می دانستید که دو روز دیگر... .


روز ششم - 1:00 بامداد


خوابیده اند! ذل می زنم به این ماه لعنتی و صدای زوزه ی گرگ روی کمدم بلند می شود. زامبی پشت پنجره ام بازگشته و ناخن هایش را به شیشه می کشد. چشم هایم را می بندم و گونه ام خیس می شود. صبح می شود. خواهرم نشسته رو به رویم نگاهم می کند. هرگز عاشق نخواهد شد. هرگز از این بزرگ تر نخواهد شد. او را به خاطر می سپارم. تک تک خطوط صورتش، لحن نگاهش، حالت لب هایش قبل از اینکه حرفی بزند... چیزی بخواهد.

آرزو می کنم که فردا هزار سال بعد برسد. آرزو می کنم دوست داشتنی ها باقی بمانند. آرزو می کنم دنیا خودش را در خودش سرریز کند. زندگی مرا در هم می کوبد. در دستشویی را محکم می بندم. صدای پیانو بلند می شود. در می زنند: حالت خوبه؟

سرم را می گیرم زیر شیر آب. گذشته مثل پتک بر سرم کوبیده می شود. آینده تا همین فردا فراموش می شود و الان... همین حالایی که سرما در سرم چین خورده... تکیه می دهم به در! به یاد می آوردم.

تصاویر با سرعت از پی هم می گذرند. هر ساعت، ثانیه ایست کشدار و ماسیده. فکر می کنم می توانستم کبوتری، عقابی چیزی باشم. فکر می کنم اگر قرار باشد دوباره متولد شوم می خواهم یک نهنگ باشم. زندگی را خلاصه خواهم کرد در آبی هایی که احاطه ام می کنند و نفس های عمیق خواهم کشید. اگر زندگی دوباره خواست حلول کند شاید گرگ ها و روباه ها و خرس ها بهترین دوست نهنگ ها شوند. اگر زندگی دوباره خواست حلول کند شاید عشق کمی متفاوت تر بیان می شد. و شاید... شاید.. . شب می رسد!

آنقدر تاریک که حس می کنم هیولایی آسمان را بلعیده و آنقدر غم انگیز که انگار زندگی به اندازه ی یک پلک زدن کوتاه بوده. 

چه می شود اگر فردا که همه چیز تمام شد دوباره شروع کنیم؟ چه می شود که سه نقطه های من پر شوند و چه می شود اگر من به یاد نیاورم که: سلام! من چقــــدر دوستت دارم" ؟

چه می شود اگر بفهمیم ما همان دایناسور هایی بودیم که منقرض شدند. می دانی؟ حس می کنم من همان دایناسوری بودم که عاشقت شد و بعد...! چرا همیشه همه چیز همین جا تمام می شود؟ شاید... فقط شاید زندگی مان نفرین می شود چون کلمات انتقام نگفته ماندنشان را می گیرند.


روز هفتم - 3:56 بعد از ظهر 


منتظر قطار لعنتی ام. سه تایشان آمده اند و رفته اند و من هنوز نشسته ام اینجا. منتظر اتفاقی که نمی افتد. امروز دنیا تمام می شود و او معشوقش را تا خانه می رساند. امروز تمام می شود و من هنوز... . امروز تمام می شود و کسی از خیلی خیلی دور... کسی از خیلی خیلی فراموش... 7 روز گذشته می دانی؟ تمام آنچه که داشتم، دارم... همه شان فراموش خواهند شد. شاید همه چیز ناگهان محو شود... شاید ما کلونی کوچکی از مورچه ها باشیم و کودکی شلنگ آب حیاطشان را به سمت دنیای کوچکمان بگیرد. شاید کارگردان بیاید یک کات بزرگ بیاندازد وسط زندگی هامان و بگوید این پروژه ناتمام ماند. بروید پی کارتان. 

می دانی؟ همینطور ساده به پایانش می رسیم. اگر زودتر... اگر پیشتر می دانستم که امروز خواهم مرد، جمله هایم را تمام می کردم؟ 

نشسته ام توی ماشین و ماه می تابد. این دو نفر لشکر خصوصی منند و زمین هنوز می چرخد. گوشی ام را بی اختیار چک می کنم. لبخند می زنم... بلند بلند می خندم. تنها 5 دقیقه مانده. نگاهشان می کنم. می گویم: اگر 5 دقیقه مانده باشد... باید بگویم سلام، من د... .

این 5 دقیقه های لعنتی! و ناگهان...

الان...

حالا...

ساعت 00:00


چشم هایم را می بندم و سکوت جاری می شود. نه از آن سکوت های مرگباری که عدم حواله ات می کند. نه از آن سکوت های سنگین و چسبناک و چندش آوری که بعد از خبر های بد به جانت می افتد. فقط یک سکوت معمولی که در ماشینتان انتظارش را می کشید.

چشمانم را باز می کنم و ماشین را کنار می زنم.

00:01

صفحه ی گوشی ام روشن شده. انگشتم را روی کلامت سیاهی که روی صفحه پدیدار می شوند می کشم. می خواهم بنویسم: سلام، من دو... . 

می نویسد: سلام، من دوست ـَش دارم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۱۵:۴۶
pejvak


مگه نمی گفت همین که شازده کوچولو می خندید و یه بره می خواست دلیلیه واسه وجود داشتنش؟ مگه نمی گفت به ستاره ها نگاه می کنه و تصور می کنه که اون هنوز نرفته؟ چطوری اینکارو می کرد؟ من چطوری می تونم به ستاره ها نگاه کنم و تصور کنم که یه چیزی اون بیرون هست و غیره!

من می تونم یه فیلم ببینم و باور کنم اژدها ها سبز و پشمالو و مهربونن و می تونن جلوی چشمامون قایم بشن و ما هیچوقت پیداشون نکنیم... ولی اینکه تو... اینکه تو بتونی اون کاری رو انجام بدی که آرزو می کنم... اینکه ما بتونیم اون چیزی باشیم که من می خوام... می بینی؟ من... من... من... این همه منی که تو ذهنمه... 

شاید اگه میدونستم یه "تو" توی یه سیاره ی کوچیک دارم حالمو بهتر می کرد. شاید اگر به جای تو توی خونه م یه گلدون داشتم و عاشقش می شدم همه چی بهتر می شد. احتمالا من حساس تر از اونیم که تو حتی بتونی تصورشو بکنی. بیا روز روازم اسم بذاریم... روزایی که ازت متنفرم و روزایی که دوست دارم و خودمم نمی دونم چرا! خودمم نمی تونم این همه پارادوکسی که دارم توش غرق می شم رو بفهمم. 

یه جوری دستامو بردم بالا و تسلیم شدم انگار تو اون فرمانده ای بودی که گفتن اومده دنیا رو فتح کنه. می دونی چقدر فرق هست؟ بین دنیایی که من توش قدم می زنم و رویایی که تو توی سرت داری؟ حس اون دختر بچه ای رو دارم که خیلی سال پیش در خونه رو باز کرد که یه آشنا ببینه و چند ساعت بعدش داشتن آماده ی کفن و دفن آرزوهاش می شدن. حس اون بچه ای که می دونست اتفاق بدی افتاده و خودشو می زد به بچگی! به نشنیدن و نفهمیدن و ندونستن! دروغ چرا! می ترسید... دست و پا می زد واسه زندگی کردن تو همون دروغی که دوست داشت.

فکر میکنی بچه ها نمی فهمن؟ از فهمیدنشونه که تو دنیای خودشونن... از فهمیدنشونه که خودشونو میزنن به نفهمیدن دردا! اونا می دونن کجان که ترجیح میدن نگاهاشونو گنگ و کنن و بلد نباشن مردن چطوریه. بلد نباشن که این "تو" چطوری یه شبه همه چی رو به این روز انداختی.

بیا اصلا بهش فکر نکن! ستاره ها رو نگاه کنیم... تصور کنیم همه چیز هنوز همونجوریه که بود :)

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۵ ، ۱۹:۲۹
pejvak


اصلا از اولش هم قرار بود که همه چیز همینقدر ناگهانی اتفاق بی افتد. اصلا خوبیش همین اتفاقی بودنش است. همین که چشم هایت را باز کنی و دل شوره بیفتد به جانت که ای وای! ای وای از این فکری که مثل خوره به جانت افتاده. ای وای که نمی شود در احساس را بست و توی یک جعبه ی قدیمی انداخت... ای وای که نمی شود فکر را آرام کرد.

اصلا بوی عطر و گنگی نگاه و تلخی ندیدنت بهانه بود. آمده بودی که این دلشوره به جانم بیفتد. آمده بودی که جنگ بیفتد میان دستانم و گرمای جیب هایم و تلخی حال سیگاری که نصفه روی زمین می افند.

ولی ببین! ببین کی دچارت شدم!؟ حالا که کلمه می آید... حالا که واژه به قیمت این سرطانی که در سرم هست تن به جان کاغذ می دهد. حالا که زمستان چمبره زده پشت خانه ام و پاییزِ تب دارم کز کرده در اعماق قلبم که نکند... نکند که " ما فراموش شدگانیم" و حتی دیگر " بر او هم پناهی نیست"؟


۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۵ ، ۲۱:۱۵
pejvak


اهم! 

قبل از هممممه چی... امسال جای مامان و بابام یه دنیاااا خالی بود. اولین سالی بود که هیشکدومون نبودن ولی کلن بدونین عاشقتونم 3>

عاغا! در واقع الان اومدم اینجا مرسی نامه بنویسم. مرسی از بودناتون که باعث میشه از "من" بودنم لذت ببرم. لامصب! هیچ جای دنیا نمیشه دوستایی مثه شما رو پیدا کرد که اینقد بشه پیششون خوشحال بود... اینقد بشه خندید و جیغ زد و دیوونه بود.

می دونم خیلی وقتا رو مخم! می دونم اذیت می کنم، جیغ جیغ می کنم، جا زیاد می گیرم :)) و بقیه ی موارد! ولی همممه تونو عاشقم! 

.

.

.

آغاز مرسی نامه و ببخش نامه:

1- یگان ببخش که اذیتت می کنم. ببخش که دیوونه م 90درصد مواقع. مرسی که هستی. بعضی وقتا همه چی غیرقابل تحمل میشه وقتی نیستی. عاااااشق کادویی ام که واسم گرفتی :)

2-  زهره ماه ترینی! ببخش که هی گم و پیدا شدیم. و دیدی بازم بستنی یادمون رفت؟

3- آیدا بهتریییینییی! نمیدونی چقد خوشحالم که واسه تولدم اینجا بودی و نمی دونی که چقدررر دلم واست تنگ شده بود.

4- بهنام! ای ماشین ترجمه :)) مرسی که توام بودی امروز. ببخش که هی عینکتو می زنم و کج تر از اینی که هست می کنمش :)) پ.ن: دوربینت بشکنه :|

5- نیما مرسی که با اینکه هنوز نفرین بیوا نخوندم واسم کیک تولد گرفتی :)) سوپرخوشمزه بود.

6- علیرضااااا لامصب اگه خل بازیات نبود که اینقد خوش نمی گذشششت! درضمن رپیدت پیش منه! و دیگه پس نمی دهمش! تولدمهههه!

7- محمد امین! نمییییدووونییی کادوت چقدررر خوشحال کننده بود. من شبو با نوتلام سپری خواهم کرد حتا!

8- پوریا... می دونی من عاشق آلیسمم ینی چی؟ هم؟ مرسی مرسی مرسی!

9- شقایق و سینا مرسی که اینقد باهاتون خوش میگذرههه

10- مهرداااااد! اون ستاره ای که کشیدی عاااالی بود. اشکم در اومر حتا. مرسی :)


دل تنگ نامه:

1- مناااااا! چقدر دلم می خواست باشی

2- بهدااااد! زود خوب شو مردک :|

3- کژوان و صحرا و عبدالله ( من در حال گریه به خاطر نبودنتون :| )

4- شیماااا! با اینکه فک نمی کنم اینو بخونی ولی دلم تو را تنگ است بسیاااار.

5- سمانه و سینا... از ته مهای دل :)


پ.ن: با عرض معذرت از هوای کثافط تهران که با خنگ بازی من و گم شدنامون بیشتر شد کثیف بودنش :))

همچنان ممنانم از بودن همه تون :) 


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۵۳
pejvak


من می دانم که هیچکس عاشق دختران غمگین نمی شود.

می دانم!

من باید از آن دخترهایی می شدم که با پیراهن گل گلی شان دلبری می کنند. همان هایی که بلند بلند می خندند و باد می پیچد توی موهایشان که دست های تو گره گشای تار به تارشان باشد.

باید از آن دخترهایی می شدم که صبح های پاییر بوی چای بهار نارنج می دهند. زیر لب آوازی قدیمی را زمزمه می کنند و کیک می پزند. که تو بیایی و بخندی و بدانی که خواستنی تر و دیوانه تر از من را هرگز پیدا نمی کردی.

می دانم!

می دانم که نگاه دختران غمگین چقدر سنگین و دلگیر است. می دانم که باید از آن دخترهایی می بودم که وقتی نگاهشان می کنی چشم هایشان برق می زند. از آن دخترهایی که لباس های نو می پوشند و جلویت راه می روند که هی بیشتر دوستشان داشته باشی... باید یکی از آن ها می شدم.

من نهنگم دوست من! هزاران هزار سیاره با این دخترهایی که مردم عاشقشان می شوند فاصله دارم. 


نگاهم که می کنی هیچ چیز به جز کتانی هایم که هی شهر را در می نوردند نمی بینی. نگاهم که کنی... منم و لبخندم که هی همه جا با خودم یدک می کشم. نگاهم که کنی، منم و خستگی لانه کرده در اعماق چشم هایم. نه کسی دست به موهایم خواهد کشید و نه قلبم از نگاهی خواهد لرزید. می دانی که؟ من از نسل دختران نامرئی ام. دخترانی که لا به لای جمعیت قدم می زنند و زود فراموش می شوند. 

نه اینکه فکر کنی خدایی نکرده اعتراضی دارم. فقط می خواهم بدانی که می دانم. می فهمم که چرا نگاهت به این طرف ها سفر نمی کند.

شاید هم باید جور دیگری می گفتم... شاید هم باید آدم دیگری می بودم.


ولی می دانم... می دانم که هیچکس عاشق دختران غمگین نمی شود.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۱
pejvak