Luinil

Blue Star

Luinil

Blue Star

۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است


اگرچه که ما نسلی هستیم که راحت فراموش می شود و اگرچه که درد و غم را کرده ایم علم عثمان و همینطور در این دنیای مجازی احمقانه مان تکانش می دهیم... اما گوشه ای از ذهن های کرم خورده مان می داند که مشکل از این باید ها و نباید ها و داشتن ها و نداشتن ها نیست. مشکل مثلا این است که دختر های دور و برمان فکر می کنند کامل بودنشان را خرس های روز ولنتاین مشخص میکند. مثلا مهم نیست که چقدر در شغلشان، درسشان و غیره موفقند اگر آن یک نامبرده ی خاص را نداشته باشند سرخوردگی به جانشان می افتد. نه اینکه داشتن این نامبرده ی خاص بد باشد... منظور این است که درد آنقدر زیاد است که وقت نمی شود به اینطور نداشتن ها فکر کرد.

بعد مثلا یکی می آید می پرسد عاشقی؟ آن یکی با سرعت فلان قدر جمله در ثانیه در عرض چهل و هشت ساعت گذشته تنها سوالی که می پرسد این است که حالت خوب است؟ اصلا گیریم که حالمان هم خوب نیست. اصلا دنیا ایستاده دارد می شاشد به ما... چه فرقی می کند؟ بیایید بپذیریم که حداقل منی که اینجا نشسته ام و برای خودم حرف پشتِ حرف و کلمه پشت کلمه می آورم تنها ترینی ام که برای نوشتن هایم نیاز به تراژدی دارم. بگذارید اعتراف کنم که بارها برای خودم داستان های غمگین اتفاق نیافتاده ی زندگی ام را تعریف کرده ام که فقط بتوانم بنویسم. اصلا چطور می توانید چیزی بنویسد که لمس شود اگر غمگین نباشید. کجای این دنیا کسی شاد بوده و نوشته " مرگ از خاطر به ما نزدیک تر، خاطر غافل کجا ها می رود" .

بعد مثلا می آیی می نشینی رو به روی من و میگویی که تنهایی چقدر غمگین است و اشک می ریزی و من هم به شانه ات می زنم که می گذرد. حسرت خرس ها و بادکنک ها را می خوری من هم هی سرتکان می دهم. یک کسی یک گوشه ای افتاده جان می دهد... تو فکر میکنی چه خوب بود که دستی برای نگه داشتن داشتی. یا مثلا باور میکنی که روزی آن مرد خوش پوش و قد بلند و فلان می آید که تو را بکشد ببرد به سرزمین آرزوهایت و من هم نمی توانم بگویم آرزویی که کسی دیگر برایت براورده کند به اندازه ی پست ترین خلقت بشریت که به چاه فاضلاب میریزد هم نمی ارزد.

آرزویت را باید دو دستی بگیری و بگذاری که ترس برت دارد و آنقدر بدوی دنبالش که بلاخره روی تک تک لحظه هایت حک شود. نه اینکه عشق چیز بدی باشد یا اینکه دختری شانه های به قول نسرینا دوایکس لارجی نخواهد که سر رویشان بگذارد... نه اینکه نخواهم در وصف نگاه بگویم و غیره... نه! فقط حرف این است که زندگی چنان وسیع و پهناور سایه گسترده که حتما باید روزی داشته باشیم که عاشقی را درش جشن بگیریم و این غمگین ترین اتفاق دنیاست. 

عشق قرار بوده در نگاه های یواشکی و خنده های بلند بلند و عبور سایه ها و نوازش نسیم باشد. عشق قراره بوده که استعاره ای از واژه ی صحرا باشد... . 

حالا شما هی بیا غر بزن که ما بدبختیم و فلانیم و غیره... چمیدانم اصلا! عادت شده این پشت سر هم حرف زدن های بی ربط...



۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۵۰
pejvak