Luinil

Blue Star

Luinil

Blue Star

۱ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است


عجیب است که در خوابی هفتاد ساله، اتفاقات خوب خودآگاهت را بیدار می کنند. عجیب است که ذهن دلخوشی ها را پس می زند. انگار که هرچقدر درد بیشتر می شود زندگی واقعی تر به نظر می رسد.
صدای گریه ای تو سرم پیچیده که هرچند واقعی نیست، اما آشناست. آشنا از خوابی پنج ساعته که هفتاد سال طول کشید. انگار که خاطره های خودمان کم بودند، انگار که روزی میلیون ها بار آرزو نکردیم که مغزمان خالی شود. انگار نه انگار که دعا کردیم و التماس کردیم و به دنبال خدایی مهربان تر گشتیم.
توی سرم آنقدر صدا پیچیده که در به در به دنبال راه فرارم.
نهنگ ها هم خواب می بینند؟ قبل از خودکشی چشم می دوزند به ساحل و امیدشان را می ریزند توی اشک هایشان که اقیانوس را شور کرده؟
انگار که کسی روحم را گرفته و جپ و راست به دیوار زمان می کوبدش. بیست سال به گذشته، پنجاه سال به آینده، و بعد می نشاندش توی این جسم بیست ساله و ذهنم را پر می کند از خاطره هایی که حتا واقعی نیستند.
به خاکستری بودن روز ها عادت داشتم، حالا میانش مه روان شده. آرام می خزد توی افکارم و همه چیز سایه وار و مبهم به نظر می رسد. دروغ چرا، حتا مطمئن نیستم کدامشان خواب و کدامشان بیداری ست. نمی دانم من خواب بودم یا او. نمی دانم صدای گریه را پاسخگو باشم یا صدای کسی که اسمم را صدا می زند... بار ها و بارها. نگاهشان که می کنم دورند. نگاهشان که می کنم نمی دانم خاطره اند یا حال. نمی دانم شب که می خوابم فردایش هفتاد ساله ام یا بیست و دو ساله. امید بسته ام به ذهنی که معلوم نیست مال من است یا نه.
حتی مطمئن نیستم بیرون از این خانه دنیایی هست یا نه. انگار که حبس شده ام اینجا و آن بیرون هیچ نیست مگر بی نهایت کیهان و تاریکی که همه چیز را می بلعد. شاید حتی اهریمن همسایه ام باشد و خدا روی گردانده که هیچ نبیند.
در این چهار وجب جا گم می شوم. اسم ها را فراموش می کنم و چهره ها در مهی که توی سرم لانه کرده محو می شوند. همه چیز نصفه و ناتمام می ماند. کلمه ها از لای انگشتانم می لعزند و فرو می ریزند و فراموش می شوند. کسی توی صورتم فریاد می زند که تمام ترس هایم شوخی اند... ولی او... ولی تمام این ها حقیقی ست. چشم های سفیدش را به من می دوزد و دستانش به صورتم چنگ می اندازد... او از همه چیز واقعی تر است.


۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۶ ، ۰۱:۲۱
pejvak