Luinil

Blue Star

Luinil

Blue Star

۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است


به اتفاقایى که قبلا برام افتاده فکر میکنم. به حرفایى که گفتم، به چیزایى که دیدم... به اینکه همه ى عمرم داشتم سعى میکردم یه کارى انجام بدم... مى دونى؟ یه کارى که خاص باشه. یه کارى که بهش نگا کنى بگى خب... آدماى زیادى نیستن که میتونن این کارو کنن.

مسئله اینجاست که مهم نیست چقدر خوب عمل میکنى، مهم نیست چیکار میکنى، مهم نیست بعد از اینکه اون کارو کردى چقد خوشالى، یه چیزى هس... یه کسى هس که تهش خیلى کوتاه بهت نگاه میکنه... به کارى که کردى، انگار نه انگار که تو تمام زورتو زدى خوشحالش کنى... فقط سر تکون میده و میره! 


نمیخام غر بزنم، نمیخام دستمو فرو کنم لاى فایلاى قدیمیه خاطراتم... نمیخام این آدم مزخرفى باشم که اینقدر تو خودش تا خورده که واسه نجات دادن خودش تو ٦ساعت یه تابلو تموم میکنه... ولى یه سرى نگاها هستن... باعث میشن حس کنم دوباره ١٤ سالمه و ازم معدلمو پرسیدن. خیلى خوشحال سرمو بلند کنم بگم ٢٠، یکى تو چشام نگا کنه با طعنه بگه بچه ى مردم ٢٢ میگیره :)) 


حس میکنم ١٤ سالمه و مچاله شدم تو کمد دیوارى که کسى کتاب خوندنمو نبینه، حس میکنم ١٤ سالمه و همه ى نگرانیاى دنیا تو همین دو رقم فاصله ى بیست تا بیست و دو خلاصه میشه...

نمى دونم... مردم به کجاى زندگى دست انداختن که همه چى اینقد در حال کش اومدنه... نمیدونم بیخوابى تا کجا مغز یه آدمو میخوره... نمیدونم چطورى میشه، چطورى میتونم برسم به اون لبه ى لعنتى دنیا با اون آبشار گنده ش... خوب که بهش فکر میکنم به این نتیجه میرسم که شاید اونى که باید از این آبشار پرت شه به عدم منم...


چه حسى بهت دست میده اگه تو تخیلات خودت بمیرى. واقعا بمیرى! چه حسى بهت دست میده اگه یهو بفهمى دیگه کاراکتر اصلى دنیات نیستى.

مثه یه کویر لعنتیه! یه کویر لعنتیه بدون درخت با صداى زنگوله هایى که از خیلى خیلى دور میاد! اونقدر دور که اگر تا خود ِ ابدم بدویى بهش نمیرسى!

یکى انگار هى داد میزنه! اونقدر بلند که ممکنه کر شى! فکر میکنم خودمم... مزه ى خون تو دهنم پخش میشه، هى سرفه، هى سرفه...

احمق! کجاى این داستان مسخره جاى من بود که اومدم! کجاى این همه شلوغ، خالى بود که من جا شدم... 

از اینجا بودن متنفرم! 

حس میکنم گوسفندم! از اون گوسفندى که شازده کوچولو داشت! مهم نیست چقد سرمو بندازم پایین و برم... هیچوقت جاى دورى نمیرم!


+ :)



۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۰۴:۰۲
pejvak
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۵ مرداد ۹۵ ، ۰۳:۰۴
pejvak


اینکه میذارم هرحرفی رو می خوایی بزنی، هرکاری بخوای بکنی، و به خودت اجازه بدی از من بخوای که هرکاری بکنم... و منم خب تا جایی که بتونم انجامش بدم همیشه معنیش این نیس که مثلا الان خرم کردی! یا من نمی فهمم! 

اینکه موهامو رنگ میکنم، ناخونامو بلند می کنم یا لاک میزنم، کفشای پاشنه دار مسخره رو واسه مهمونیای مسخره تر میپوشم، معنیش این نیس که قراره حتی یه قدم از اون چیزی که تو خوذم هستم پامو عقب تر پذارم. می فهمی؟ مهم نیست چقدر منو مثل اون عروسکایی که تو بچگی داشتی لباس بپوشونی و با خودت اینور اونور ببری... مهم نیست چقدر سعی کنی بگی گاد فادر کسل کننده ست و ارباب حلقه ها چرت و پرته و کریستوفر نولان یه آدم مریضه! من باهات فیلمای عاشقانه ی مسخره نگاه می کنم و بلند بلند می خندم و باهات در مورد رنگ موهام حرف میزنم... ولی وقتی نیستی، وقتی حواست نیست، وقتی منم و من و یه عالمه کتاب و یه عالمه کاغذ که با خط خرچنگ قورباغه م پر شدن، تنها صدایی که دور و برم می شنوی صدای حرف زدن دی کاپریوعه که داره در مورد inception حرف میزنه.

نه اینکه من بهتر از توام، یا تو بهتر از منی... فقط این منم، اونم تویی... و من دوست دارم! 

با اینکه مثل اینیم که تو از یه جهان دیگه و منم از یه جهان دیگه م، با اینکه هیچ چیز مشترکی نداریم... ولی بازم! می تونم بخندم و کارایی رو انجام بدم که دوس داری... فقط بیا یه لحظه به این فکر کنیم که تو... همین تویی که از اینجا تا همون دنیایی که ازش اومدی دوست دارم... تو چیکار میکنی که به این دنیای فاکد عاپ و خیلی خیلی دور من نزدیک بشی... اونم وقتی تمام چیزی که دارم، همون "هیچ" ی عه که میتونم ساااااعت ها در موردش حرف بزنم. :)

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۵۶
pejvak