Luinil

Blue Star

Luinil

Blue Star

۸ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است


بیدار شدنم با هجوم تصاویر مبهمی به ذهنم شروع می شود. تصاویری که درکشان نمی کنم اما آشنا به نظر می رسند. چشم هایم را بسته نگه میدارم. سرما از درز پنجره پا به درون اتاقم گذاشته و می توانم لمس انگشتانش بر روی پوستم را حتی از زیر پتو حس کنم. آه عمیقی میکشم و بلند میشوم. چشم هایم را هنوز بسته نگه داشته ام. بوی گندیدگی می آید. باز هم آه میکشم. بعدا شاید منبعش را پیدا کردم. حالت تهوع دارم




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۴ ، ۱۳:۵۴
pejvak

یه حسى دارم.. مثه این دختراى ١٤-١٥ ساله ک تازه مثلن عاشق شدن.. تازه فهمیدن دوس داشتن چقد ممکنه اذیت کنه... دقیقا به همون چندش آورى :)

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۴ ، ۲۱:۲۵
pejvak



Tough girl In the fast lane No time for love No time for hate No drama no time For games Tough girl Whose soul aches I'm at home On my own Check my phone Nothing, though Act busy Order in Pay TV It's agony I may cry ruining my makeup Wash away all the things you've taken I don't care if I don't look pretty Big girls cry when their hearts are breaking Big girls cry when their hearts are breaking Big girls cry when their heart is breaking Tough girl I'm in pain It's lonely at the top Black outs and airplanes I still pour you a glass of champagne I'm a tough girl Whose soul aches I'm at home On my own Check my phone Nothing, though Act busy Order in Pay TV It's agony I may cry ruining my makeup Wash away all the things you've taken I don't care if I don't look pretty Big girls cry when their hearts are breaking Big girls cry when their hearts are breaking Big girls cry when their heart is breaking I wake up I wake up I wake up I wake up I wake up I wake up I wake up I wake up I wake up I wake up I wake up I wake up I wake up Alone ... I may cry ruining my makeup Wash away all the things you've taken I don't care if I don't look pretty Big girls cry when their hearts are breaking Big girls cry when their hearts are breaking Big girls cry when their heart is breaking









۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۴ ، ۲۳:۱۵
pejvak

- بگو خب

+ چیو؟

- یه ساعته داری چی بلغور میکنی؟

+ ها؟

- میگم بگو

+...

- ؟؟؟

+ چی میگفتیم؟




وقتی فک میکنی دیه هیچی نیس.. یه چیزی پیدا میشه بلاخره :) 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۴ ، ۱۱:۲۶
pejvak


" کودکی ست که به گرد یک تیرچراغ برق می گردد. رنگی با من چیوند می خورد، کشیده می شود . کنار می رود. مردی با یک شیشه ی  بزرگ ترشی -شاید سیر- می آید که بگذرد. دختری سرش را به جانب آسمان بلند می کند تا باران، عمود، برگونه هایش بریزد. پسرکی زمین می خورد. مردی صدایش را بلند می کند نه پسرک را"



" زنی می گذرد که شاید سی سال داشته باشد. این زن کسی را به یاد می آورد، و او تو را هلیا! در میان تو و این رهگذر، دیگری نشسته است. من می دانم که تو هیچ چیز را با رویای دوردست یک دوست داشتن تعویض نخواهی کرد. تو همچنان منتظر، دلگیر و آرام خواهی نشست. نه هلیا! بازگشت محبت را خراب نمی کند... این زن یک لکه ی سیاه جاری در طول خیابان است. "


"شاید ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم که می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم. حالیا ایمان شعری ست، و مرد از کنار من می گذرد. به پیرمرد پول می دهم. او نمی خواهد. خسته است هلیا، فقیر نیست. خستگی، قدم ها را کوتاه می کند، کوتاه تر می کند. "


" در من شمعی روشن کنید، مرا به آسمان بفرستید. خسته ام، می خواهم بخوابم! تو مرگ سبز می دانی چیست؟ هیچ قانونی از رنگ سبز و بوی بهار حمایت نمی کند. ورق ها را دور بریزید. اینجا زلزله خواهد شد. اینجا یک شب ماه خواهد سوخت. در خیابان ملل ستون های عشق را از بلور های بدل ساخته اند. چه فروریزنده است ایمان و چه عابر است دوستی... من یک فانوس تاشو هستم. در من شمعی روشن کنید. این منم که برگشته ام. اسم این شهر چیست آقا؟ من خیس شده ام، من خیلی خسته هستم آقا. خواب.. تنها خواب... بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچکس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد... چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟

شب از من خالی ست هلیا...

شب از من، و تصویر پروانه ها خالی ست... "


 -نادر ابراهیمی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۴ ، ۱۰:۴۵
pejvak

 


sometimes it doesn't matter how fast you run

or how far you go

pain will catch you anyway






۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۱:۴۰
pejvak

 

" یک: غصه،

دو: لذت، 

سه: دختر... 

هرسه برای یک دختر.

 روی سه گیر کرده ام... 

ببین حالا وادارم کردی با تو چه کنم. "

                                      ( دختری در قطار - پائولا هاوکینز )

 

 

 

یه جوری میشم بعضی وقتا.. خودمم خودمو نمی فهمم. اینجوری که بخوای وایسی جلوی آینه سر خودت داد بزنی.. دِ خب.. از جونم چــــــــــی می خواااااااای!

فقط.. چقد طول میکشه آدم نجات پیدا کنه،

یا چقدر طول میکشه خفه شی.. بمیری.. 

اینکه بعضی وقتا چقدر زیاد گم شدی.. اینقدر زیاد که حتی نمی تونی دستای خودتو پیدا کنی واسه گرفتن..

یاد بگیری.. که همه میرن.. همــــــــــــــــــــــــه! 

دلتم تنگ میشه.. واسه چیزایی که بودی.. از خودت هی متنفر شی.. بیشتر.. بیشتر.. فـــ اک یو.. :)

 

 

فلج میشی.. پیرمردت برمیگرده که یه هفته ی دیگه بمیره.. وصیت نامه ی خالیش و عصاش و سیبیلش.. کلاهش و خستگیش.. و تو که درحال مردنتی.. :) هی خیره شی، هی نگاه کنی، هی منتظر باشی.. حتی خودتم نمی دونی منتظر چی.. سوالای احمقانه ت.. فکرت که خودتم نمیدونی کجاست.. آرزوهای احمقانه ت.. دوست داشتنای مسخره ت.. بارون بارون بارون.. 

 

نمی دونم چجوری داره میگذره.. حماقت.. :)

 

 

 

We'll do it all
Everything
On our own

We don't need
Anything
Or anyone

If I lay here
If I just lay here
Would you lie with me and just forget the world?

I don't quite know
How to say
How I feel

Those three words
Are said too much
They're not enough

If I lay here
If I just lay here
Would you lie with me and just forget the world?

Forget what we're told
Before we get too old
Show me a garden that's bursting into life

Let's waste time
Chasing cars
Around our heads

I need your grace
To remind me
To find my own

If I lay here
If I just lay here
Would you lie with me and just forget the world?

Forget what we're told
Before we get too old
Show me a garden that's bursting into life

All that I am
All that I ever was
Is here in your perfect eyes, they're all I can see

I don't know where
Confused about how as well
Just know that these things will never change for us at all

If I lay here
If I just lay here
Would you lie with me and just forget the world?

 

 


 

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۴ ، ۱۷:۴۷
pejvak

یکم زیادی دارم میرم تو خودم.. یهو یه عالمه آدم از خاطره های خیلی خیلی دور میان.. باعث میشه حس کنم دوباره برگشتم به عقب، به روزای مزخرفی که میخوام خاطره هاشونو یه جوری بسوزونم که هیچیش نمونه.. فقط اینکه هنوز نتونستم اینکارو کنم یکم.. خیلی کم.. باعث میشه بترسم..

یه چندوقته حس میکنم همه چی خیلی زیاد مثه اون موقعا شده، تنها شدنا و از دست دادنه دوستا و دور شدنا و سکوت و دلتنگی و این چیزا.. خیلی خوبه که بارون میاد.. خیلی خوبه که سرده.. خیلی خوبه که هیشکی نمیبینه..

نمی فهمم.. خودمو نمی فهمم! یه سری اتفاقا میافتن، ازشون میگذری.. خو ولش کن دیه! گذشت.. ولی حسش میمونه، همش بر میگردم عقب، همش یادم میاد، یه چیزی تو مایه های حس تحقیر و تنهایی و اینا.. مثه اینکه ابراهیم بیاد جلو چشمت بتاتو بشکنه، ببینی که دارن میخورن زمین.. می دونم احمقانه س.. میدونم نباید عصبانی باشم، ولی خب هستم! دلم میخواد داد بزنم همش، بعضی وقتا مثه دیشب یه گوشم پیدا میشه که به جیغ جیغ کردنات گوش بده.. ولی خب.. این حسه تموم نمیشه، تمایلت به خفه کردن خودت تموم نمیشه.

یه عالمه فکر! سعی میکنم خودمو نگه دارم.. ولی نمی تونم این فکرو بزنم کنار که تو این مدت کم خیلی چیزا رو از دست دادم.. دلم تنگ میشه.. شت! دلم خیلی تنگ میشه! اونقدر که کلافه میشم، نمی فهمم! نمی فهمم چجوری همه چی به اینجا میرسه، یه سریا هستن آدم فک میکنه تا ابد میمونن، بعد میبینی دارن محو میشن.. عاشقشونیا.. ولی میذاری برن! شاید دلت نمیخواد بیشتر از این به خاطره هات آسیب بزنی.. به چنتا عکسم شاید دلتو خوش کنی.. 

میشینی.. میشنوی که میگن اشتباهی، که قضاوتت میکنن، به جای تو فکر میکنن.. به درک! ترجیح میدم با سگا و گربه های دانشگاه بازی کنم.. خیلی دارم سعی میکنم.. خیلی زیاد.. که نذارم همه چیم با آدمایی که میرن بره! ولی خب.. واقعا که مهم نیس.. هس؟



+ هنوز دلم میخواد ابرا رو نگا کنم.. شبیه یه آقاییه که داره دنبال سیبیلش میدوعه.. :)


 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۴ ، ۲۲:۴۸
pejvak