Luinil

Blue Star

Luinil

Blue Star

۲۱ مطلب با موضوع «روزمردگی :)» ثبت شده است


منم و تمـــام این هزار فکر که تویى

من مانده و ام تمــــام این درد لعنتى... که تویى!

من مانده ام و صداى پاى قطارى که...  یک روز مى روى!

من مانده ام و شب و هر هزار و یک قصه اى که خب... شاید تویى!

من مانده ام و خواب مارا... من را، چشم هایت را... خیلى دور خواهد برد.

من مانده ام و باران هم بعد از تو احتمالا... شاید... ممکن است روزى... 

یک روز خواهد مرد.

شکسته مانده ام از این درد لعنتى... که تیر مى کشد

شکسته مانده ام از دودى که تو را پیر ِ پیر... سیگار مى کشد

نشسته ام به احتمال محال بازگشت هاى دروغینت

خراب مى شوم هى هر روز در این نشست هاى دیرینت

که صدایت مى پیچید توى سرم... بمیر!

که مرده ام هزار سال است و خب... به درک! یک بار دیگر هم بمیر

مرگ را بریز توى فنجان چایى که سرد شد

مرگ را بریز در من... که توى همین سرما... فکر کنم حل شد

فرار کن از زندگى که شاید... 

فرار کن از خودت که باید...

فرار کن مرا... که گور کردى

فرار کن مرا... که یکى از آن دور ها مى گفت 

خود کردى؟

بنشین! 

بنشین به این غم هزار ساله که تمام نمى شود

بنشین که حرفم با تو به این زودى ها تمام نمى شود





#پژواک


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۸
pejvak



دارم از من... به من... در من... فرار میکنم. چرخه اى که انگار هرگز تمام... نمى شود؟

دارم از مرگ، میمیرم

این جهان به منى که منم، حتى یک بار هم ختم... نمى شود؟

دارم خودم را توى وان... خواهم مُرد! 

این چشم را با یک نفس... خواهم بست!

این درد را پیچیده لاى یک کفن... خواهم بُرد!

من هردومان را از زندگى... خواهم بُرد!



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۰۱
pejvak



برات اتفاق افتاده؟ تجربه ش کردی؟ که نشسته باشی یه گوشه واسه خودت... چمیدونم! کتاب خونی، انیمه ببینی، فیلم ببینی... یا اصن هیچ کاری نکنی. بعد یهو یه حباب گنده آروم آروم بیاد بالا! از قفسه ی سینه ت رد شه برسه به گلوت گیر کنه همونجا... نفهمی از کجا اومده و بعد یهو قبل از اینکه بفهمی چی به چیه بترکه!

بشینی گریه کنی... اینقدر گریه کنی، اینقدر اشکاتو پاک کنی که چشمات قرمز شن و پوست صورتت بسوزه. نمیدونی چرا... نمیدونی از چی ناراحتی! فقط شبیه یه جوش چرکی شدی که باید اینقد فشارش بدی تا بلاخره هیچی ازش بیرون نریزه! ( میدونم مثال چندش آوریه! ولی اینجوریم.)

باز اگه میتونستی متوقفش کنی خوب بود. اینکه نه خودت شروعش کنی و نه بتونی تمومش کنی بدتره. حس میکنی ممکنه اینقدر آب بدنت کم شه یهو بیهوش شی... چمیدونم! سردرد... سرگیجه...  همینجوری چند ساعت می گذره و... لعنتی بسه دیگه!

بهش فکر کردی تا حالا؟ که اگه اینجوری بشه چی میشه؟ فکر کردی اگه یه روز دیگه نتونی متوقفش کنی چی میشه؟ نه حالا این اشکه رو... هر چیزی! اگه مثلا یه روز شروع کنی به خندیدن و دیگه نتونی جلوشو بگیری، شروع کنی به دویدن نتونی متوقفش کنی... شروع کنی به مردن... و نخوایی که متوقفش کنی!

الان بیشتر مثه اینه که نمی خوام! 




۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۴
pejvak


نمیدونم دقیقا چى شد... کجا رو اشتباه کردیم، یا کدوم حرفو نگفته گذلشتیم که یهو اینقـــــدر دور از هم افتادیم :)

دلم تتگ شده..

شاید یه سرى حرفا رو دیر گفتیم، یه سریاشونم اصلا نباید میگفتیم و خیلى زود گفتیم.

شاید باید یاد بگیرم که همه میرن، حتى اگه بهترینات باشن

کسلم میدونى؟؟ دارم لحظه ها رو بالا میارم :)

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۳۱
pejvak


حال خوبى ندارم واقعا...

دارم به این نتیجه میرسم که مهم نیست کجا باشم، نباید بیش از حد اونجا بمونم. شاید اصن اگر یه لک لک بودم زندگى برام خیلى آسون تر بود.

بعضى وقتا دلم مى خواد اینقد تند تند راه برم که بعدش یهو یه جایى سر و کلم پیدا بشه که هیچکس منو نشناسه... هیچکس نفهمه چى میگم.

حالم از اون حالاست که صب که بیدار میشى حس میکنى اتفاقاى دیروز اینقدر موندن رو دلت که زردابشونو پس دادن به معدت و تو همش میخواى بالا بیارى.

دلم میخواد بالا بیارم. همه چیو، همه کسو، همه منو..

میشه آدم بعضى وقتا حداقل واسه چند دقیقه ى کوتاه بیفته و بمیره؟

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۵ ، ۰۸:۴۶
pejvak


یک روز،

حالا هر روزی که بود،

زندگی، بارانی بلند و سیاهش را می پوشد، کلاهش را روی سرش می گذارد و با چمدان کوچکش جوری می رود که انگار هرگز...

که انگار هیچوقت...

که بیا فراموش کنیم که هرگز هیچکس...


یک روز، یکی از همین روز ها، یک روزی که مهم نیست کدام روز است، زندگی فالش را توی مترو خواهد فروخت.

زندگی یک روز خسته می شود... زندگی یک روز نیاز پیدا می کند کسی گرد و خاک روی شانه هایش را بتکاند.


زندگی یک روز، حالا هر روزی که بود، با یک اتوبوس کهنه، و یک جاده ی یک طرفه... یک نفره...

می رود!


زندگی مثل پیرمرد... در حال مرگ

زندگی مثل پیرزن... پیچیده لای چند متر کفن


زندگی مثل بچه ای که نیامده مُرد

زندگی مثل من... که باید...


می دانی؟

یک روز، حالا هر روزی که بود... زندگی یک جایی خواهد مُرد!




۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۳۷
pejvak


سکوت آنقدر عمیق در تو مى شکند که خودت هم مى مانى... این همه شیشه خورده از کجا آمد؟!

سردرد... سردرد... آدم دلش مى خواهد خودش را با مسکن خفه کند! حساسیت دارم... پارادوکس بین خواستن و نخواستن.

استرس دارم لعنتى! از شنیدن صداى پا هم استرس میگیرم. دفن مى شوم زیر لحاف و باران پنجره را در هم مى کوبد.

مى دانى؟ ترس چهره هاى مختلفى دارد... ترس بعضى ها... بعضى از این دخترها سوسک مى شود و ترس من هم صداهاى آشنا، ترس من هم جماعتى که نزدیکند، ترس من هم...

نمى شود که آدم یک عمر اشک بریزد! اگر میشد یک عمر اشک ریخت که دیگر کمبود آب نداشتیم... هرچند شور است... آدم با اشک خودش سیراب مى شود.

اگر این تاریکى چنبره نمیزد، اگر این تنهایى تجاوز نمى کرد... اگر این کابوس، این رویا... این خواب در ذهن مریضم وفور نمى کرد. اگر مى شد گفت که چقدر... سلام! مى دانى؟ که من چقدر... .

بیا نمیریم... بیا زندگى زهر شود، بیا خونت به خودت خیانت کند و قلبت سکوت کند که باید همه چیز را، همه کس را... ذره ذره درد کشید. 



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۳۷
pejvak


بادبادک ها غمگین ترین اتفاق تاریخ اند... اثبات وجود کودکانه هایى که به یغما مى روند، اثبات اسارت پرواز در بدو بلوغ... 

بادبادک ها غمگین ترین انگیزه ى رهایى اند از تمام آنچه تا کنون بر سر تکیه گاه هایشان آمده... بادبادک ها... بادبادک هاى غمگینى که رها شدند و دست باد تمام بدن نحیفشان را در هم کوبید




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۳
pejvak

 

 

بعضی وقتا گریه کردن بهترین اتفاقیه که میتونه واسه یه آدم بیفته.. اون وقتایی که کلمه هات بیرون نمیان، وقتایی که یه عالمه احساس اجق وجق تو همه ی وجودت بالا پایین میرن و خودشونو میکوبونن به اون عمیق ترین خاطره هات که مهم نیست چقدر تلاش کنی.. هیچوقت از بین نمیرن..

دارم فک میکنم اگه میشد از تو اشک احساسات و افکارو خوند توشون چی میشد دید.. خیلی وقتا خودمم نمیدونم این اشکی ک داره میاد دقیقا ب خاطر کدوم قسمت از اتفاقاییه ک میفته..

صدای ویلونمو دوس دارم.. با اینکه افتضاح ترین صدا رو ازش درمیارم ولی همونم دوس دارم. میدونی؟ حس خوبی دارم ک میتونم رو یه کاری تمرکز کنم و وقتی دارم انجامش میدم دیگه به هیچی فکر نکنم.. تو تمام این مدتی ک گذشت اولین کاریه ک موقع انجام دادنش حس نمیکنم دارم از یه چیزی فرار میکنم.. :)

 

 

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۵۷
pejvak

تو زندگى همیشه یه وقتایى پیش میاد که نیاز پیدا میکنى حرف بزنى.. خیلى حرف بزنى.. و کسى ازت نپرسه چرا؟ چى شده؟ نگه آره! مى فهمم! فقط باشه و بذاره حرف بزنى.. بذاره اینقد حرف بزنى و غر بزنى و از بدبختیا و عن بازیاى دنیا بگى ک خسته شى! باید بذاره اینقدر حرف بزنى که کم بیارى، بذاره خودتو تا عمیق ترین و تاریک ترین زخمایى که خوردى یا میتونستى بخورى پیش ببرى.. بذاره یه جورى خودتو بندازى تو یه باتلاق ک هیچ دستى نتونه نجاتت بده..

همیشه یه وقتایى هس ک توهم هیچ آدمى بهت کمک نمیکنه و روحه هیچ مرده اى خاطره هاتو تسکین نمیده.. وقتایى که یه نفرو میخواى که فقط باشه.. مى فهمى؟؟ یه نفر که سرد باشه، یه نفر که نگه آره مى فهمم، نگه منم تجربه کردم، نپرسه چرا این حرفا رو میزنم.. یه نفر که بشینه و بذاره حرف بزنى.. بعد که حرفات تموم شد ساکت بمونه و دستاتو فشار بده.. که بدونى حتى تو اون عمیق ترین لایه هاى تنهاییت یکى هست که داره واقعا مى فهمه.. یکى که براى اینکه ثابت کنه مى فهمه نخواد تمام مدت فهمیدنشو بهت گوشزد کنه، یا نخواد با یه مشت حرف مسخره تو رو از این وضعت دربیاره..

و خب.. لحظه اى رو تصور کن که به یه همچین کسى نیاز دارى و.. خب.. نیست! 

این "نیست" خیلى کامله مى فهمى؟ یه مفهوم محکم و عصبانى و تلخ و گس که بهت ثابت میکنه هیچوقت نمیتونى تا ابد پشت کلمه ها قایم شى.. ثابت میکنه مهم نیس چیکار دارى میکنى و چه حرفى میزنى.. اون به هرحال میفهمه که تو دروغگویى.. میفهمه که مهم نیس چقدر دهن گشادتو باز میکنى و دندوناى مسخره تو با یه لبخند میریزى بیرون.. تو یه دروغگویى! 

این "نیست"ا بعضى وقتا اونقـــدر زیادن که خب عادم ب خودش میگه پس این "هست" کجاس؟ درحالى ک اونقد غریبه س ک حتا دلت براش تنگ نمیشه.

چقدر خوبه که میشه دروغ گفت.. چقدر خوبه که همیشه میشه یه جایى رو پیدا کرد ک توش قایم شد.. و چقدر بده که من ترسو ام.. گایز! بیایین ترسو نباشین.. بیایین "من" نباشین.. بیایین بذارین واقعیتا همونجورى ک هستن تو زندگیتون جریان پیدا کنن و از من دور شین.. عاشقتونم.. ولى دور شین.. خیلى دور.. حالم بهم میخوره وقتى حالمو میپرسین.. دور شین.. خیلى دور.. که من عاشقتون بمونم، که بهتون فکر کنم و بیشتر و بیشتر دوستون داشته باشم و باور کنین.. از هیچکس ب اندازه ى من متنفر نخواهین بود وقتى "واقعن" یکى باشم ب عنوان "من"!

میدونین؟ (تغییر مخاطب از خوده اون یکیم به شما) آدم همیشه ته ذهنش یه شخصیتیو داره که ازش میترسه.. از مثل اون شدن.. از به جاى "من" بودن "اون" باشى.. و خب.. دارم به این فک میکنم ک.. "اون" خیلیم بد نیس! :)

گایز! ترسام خیلى بیشتر از اونین که بخام با صداى بلند بگمشون.. خیلى بیشتر از هیولاهاى زیر تختمون.. خیلى بیشتر از نمردنامون.. خیلى بیشتر از همه چى.. و خب.. باورتون نمیشه چقد بعضى وقتا دلم میخواد بهتون بگم برین گم شین.. بگم عاشقتونم و خیلى خیلى خیلى ازم دور شین.. با سریوس بلک موافقم.. ما عادماى بدى نیستیم.. عادماى خوبى ایم ک اتفاقاى بدى براشون میفته.. پس برین! اونقدر برین که ازتون واسم هیچى به جز یه مشت خاطره نمونه.. برین ک زندگى نهایتن تو یه مشت دیوار و سقف خلاصه میشه با کتابایى که جاى همه چیو برامون گرفتن..

یه مشت کرم کتابیم که خودمونو گذاشتیم لاى کاغذایى که هیچکس جز خودمون ورقشون نمیزنه.. گایز! خیلى بیشتر از اونى ک لازمه برین و گورتونو گم کنین.. و باور کنین که هیچ دوستى نداشتین و نخواهین داشت ک به اندازه ى من دوستون داشته باشه..

نپرسین چته.. نپرسین چرا.. نگین مى فهمین.. آدماى ساکته زندگیه الکیم باشین.. آدمایى که دور وایستادن و من عاشقشونم و هیچى ازشون نمیدونم.

یه وقتایى هست.. تنها کارى که میشه کرد رفتنه.. یه وقتایى هست میشه "من" نبود.. میشه فقط عبور کرد.. میشه یه مشت جاى خالى رو لا به لاى زندگى گذاشت.. چقدر دلم میخواست کسى رو داشتم که بیاد با قیچى یه قسمتایى از زندگیمو ببره( برین اقیانوس انتهاى جاده بخونین) چقدر دلم میخواد همه چى فراموش شه.. چقدر دلم میخواد زندگى احمقانه م با یه تیکه ماسک ک چسبوندنش ب صورتم تموم شه و بزرگ ترین ترس زندگیم تاریک بودنه اتاقم شه (میرا بخونین) 

گایز! عاشقتونم.. ولى دورین.. و میخوام که دور تر شین.. مثه همینکه میگم فک کنین من نیستم! بیایین خودتونو از زندگیم مثل یه غریبه ببرین و بدوزین به زندگى هایى که نزدیک تره.. 

میدونى؟ ( خوده اون یکیم ) من عاشق همه ى بنفشاى کمرنگ و فسیل پتروداکتیل ها و مرغابیا و گرگا و روباهام.. ولى همیشه یه وقتایى هس.. همیشه هس.. همیشه از اون وقتایى هس که بخواى کله دنیاتو خلاصه کنى تو ذل زدن به مگسى که میشینه روى سقف اتاق.. وقتایى که کله دوست داشتناى دنیا جلوى غرق شدنتو نگیره.. وقتایى جاده هاى خالى و ماشینى که با دوستات توشى و دیوونه بازیات نجاتت ندن.. وقتایى که برگا خوشحالت نکنن و خون اژدها شور یا تلخ نباشه.. همیشه یه وقتایى هست که بخواى دوباره تبدیل شى به پیرمرد قوزدارى که جلوى تو و روباهه وایمیسته و از دردى میگه بزرگ تر از درد زانو و ها و کمرشه..

همیشه هست! همیشه این "نیست" هست! همیشه میتونى سرتو برگردونى و گذشته اى رو ببینى که مثه یه لاشخور بزرگ پشت سرت میاد و ولت نمیکنه.. همیشه سیاهچاله ها دارن دور دنیات مى چرخن و همیشه یه دسته بزرگ داره میاد ک رو چشمات دکمه بدوزه ( کورالین بخونین )

مثل این میمونه که دارى میدوئى.. خیلى سریع.. اونقدر سریع که به خس خس بیفتى.. اونقدر که سینه ت درد کنه.. اونقدر که حس کنى ممکنه استخون پات بشکنه..




مى فهمین؟؟!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۹:۲۳
pejvak