Luinil

Blue Star

Luinil

Blue Star

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است


منم و تمـــام این هزار فکر که تویى

من مانده و ام تمــــام این درد لعنتى... که تویى!

من مانده ام و صداى پاى قطارى که...  یک روز مى روى!

من مانده ام و شب و هر هزار و یک قصه اى که خب... شاید تویى!

من مانده ام و خواب مارا... من را، چشم هایت را... خیلى دور خواهد برد.

من مانده ام و باران هم بعد از تو احتمالا... شاید... ممکن است روزى... 

یک روز خواهد مرد.

شکسته مانده ام از این درد لعنتى... که تیر مى کشد

شکسته مانده ام از دودى که تو را پیر ِ پیر... سیگار مى کشد

نشسته ام به احتمال محال بازگشت هاى دروغینت

خراب مى شوم هى هر روز در این نشست هاى دیرینت

که صدایت مى پیچید توى سرم... بمیر!

که مرده ام هزار سال است و خب... به درک! یک بار دیگر هم بمیر

مرگ را بریز توى فنجان چایى که سرد شد

مرگ را بریز در من... که توى همین سرما... فکر کنم حل شد

فرار کن از زندگى که شاید... 

فرار کن از خودت که باید...

فرار کن مرا... که گور کردى

فرار کن مرا... که یکى از آن دور ها مى گفت 

خود کردى؟

بنشین! 

بنشین به این غم هزار ساله که تمام نمى شود

بنشین که حرفم با تو به این زودى ها تمام نمى شود





#پژواک


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۸
pejvak


I know you don't understand me...

I don't understand me :)




۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۵
pejvak



دارم از من... به من... در من... فرار میکنم. چرخه اى که انگار هرگز تمام... نمى شود؟

دارم از مرگ، میمیرم

این جهان به منى که منم، حتى یک بار هم ختم... نمى شود؟

دارم خودم را توى وان... خواهم مُرد! 

این چشم را با یک نفس... خواهم بست!

این درد را پیچیده لاى یک کفن... خواهم بُرد!

من هردومان را از زندگى... خواهم بُرد!



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۰۱
pejvak



برات اتفاق افتاده؟ تجربه ش کردی؟ که نشسته باشی یه گوشه واسه خودت... چمیدونم! کتاب خونی، انیمه ببینی، فیلم ببینی... یا اصن هیچ کاری نکنی. بعد یهو یه حباب گنده آروم آروم بیاد بالا! از قفسه ی سینه ت رد شه برسه به گلوت گیر کنه همونجا... نفهمی از کجا اومده و بعد یهو قبل از اینکه بفهمی چی به چیه بترکه!

بشینی گریه کنی... اینقدر گریه کنی، اینقدر اشکاتو پاک کنی که چشمات قرمز شن و پوست صورتت بسوزه. نمیدونی چرا... نمیدونی از چی ناراحتی! فقط شبیه یه جوش چرکی شدی که باید اینقد فشارش بدی تا بلاخره هیچی ازش بیرون نریزه! ( میدونم مثال چندش آوریه! ولی اینجوریم.)

باز اگه میتونستی متوقفش کنی خوب بود. اینکه نه خودت شروعش کنی و نه بتونی تمومش کنی بدتره. حس میکنی ممکنه اینقدر آب بدنت کم شه یهو بیهوش شی... چمیدونم! سردرد... سرگیجه...  همینجوری چند ساعت می گذره و... لعنتی بسه دیگه!

بهش فکر کردی تا حالا؟ که اگه اینجوری بشه چی میشه؟ فکر کردی اگه یه روز دیگه نتونی متوقفش کنی چی میشه؟ نه حالا این اشکه رو... هر چیزی! اگه مثلا یه روز شروع کنی به خندیدن و دیگه نتونی جلوشو بگیری، شروع کنی به دویدن نتونی متوقفش کنی... شروع کنی به مردن... و نخوایی که متوقفش کنی!

الان بیشتر مثه اینه که نمی خوام! 




۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۴
pejvak


نمیدونم دقیقا چى شد... کجا رو اشتباه کردیم، یا کدوم حرفو نگفته گذلشتیم که یهو اینقـــــدر دور از هم افتادیم :)

دلم تتگ شده..

شاید یه سرى حرفا رو دیر گفتیم، یه سریاشونم اصلا نباید میگفتیم و خیلى زود گفتیم.

شاید باید یاد بگیرم که همه میرن، حتى اگه بهترینات باشن

کسلم میدونى؟؟ دارم لحظه ها رو بالا میارم :)

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۳۱
pejvak