Luinil

Blue Star

Luinil

Blue Star

۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است



- you grew up!

- I did

- it's a shame. it's awful being a grown-up




۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۰۲
pejvak

 

پاییز در انتهاى خیابان شلوغ تابستان منتظر تاکسى مانده.

چتر سیاهش را در خانه جا گذاشته و یقه ى کتش را بالا زده تا گردنش خیس نشود. قوز کرده و نفس هاى آخر سیگارش را مى شمارد. آرام... آرام مى سوزد.

ماشین ها آب جمع شده در چاله چوله هاى شهر را بر هیکلش مى پاشند...

لعنتى! نمى فهمم.

پس چرا هیچ ماشینى جلوى پایش ترمز نمى کند؟

انتظار مرا مى کشد!

پاییز... آه پاییز! اى کاش که کمى زودتر برسى.

 

 


 

 

 

 

 

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۴۹
pejvak


روزى روزگارى دخترى زندگى میکرد که بلد بود بمیرد! منظورم این نیست که خودش را گم و گور مى کرد یا براى مدتى از همه فاصله مى گرفت. منظورم این نیست که اخلاقش چنان ناگهانى تغییر مى کرد که فکر مى کردید مرده و کسِ دیگرى زاده شده.

به طور قطع و بى هیچ شکى دخترک بلد بود واقعا بمیرد! 

مى توانست بنشیند روى صندلى کنار شومینه و درحالى که چاى میخورد بمیرد. مى توانست کتاب به دست و مچاله شده در گوشه ى اتاقش بمیرد و یا مى توانست پتویش را بپیچد دورش و همینطور که بالاى سر شیر منتظر مانده بود که سرریز نشود جانش را تسلیم دنیا کند.

وقتى مى مرد، مهم نبود چقدر محکم در خانه اش را مى کوبند، چند صد نفر به گوشى اش زنگ مى زنند، چه کسانى در خیابان هاى شهر مى میرند و گربه ها چقدر میو میو مى کنند... او هرگز چشم هایش را باز نمى کرد.

دخترک بلد بود بمیرد! بدون اینکه کسى او را به یاد بیاورد. بلد بود وقتى که مى میرد زندگى نهنگ گونه اى را آغاز کند که از بدو تولد همراهش بود.

مهم ترین سوال زندگى پر از مرگش نیز این بود که اول نهنگ بوده یا انسان! دخترک بدن عظیمش را زیر آب تکان میداد، با دمش آب را کنار مى زد و هر بار که سر از آب بیرون مى آورد زندگى به او بازمى گشت... زندگى ِ پیچیده شده لاى پتوى ضخیم خاطرات چرکین.

دخترک هزار بار مُرده بود... فقط انگار بلد نبود مُرده باقى بماند.



۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۳
pejvak