Luinil

Blue Star

Luinil

Blue Star

۱۱ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

از آن روزهایی ست که همه چیزِ دنیایت خاکستری می شود.. از روفرشی هایت تا دود خاکستری سیگار.. تا رنگ افکارت.. تا "همه" چیز! از آن روز هایی ست که بیدار می شوی و دنیا یک چیزی کم دارد.. بیدار می شوی حس میکنی شاید مجبوری همه جا را مرتب کنی.. چون چیزی در این میان گم شده.. چیزی کم شده.. 

از آن روزهایِ مسخره ایست که کلافگی و بی حوصلگی و خستگی می نشینند گوشه ی اتاق و ذل میزنند به تو! ذل میزنند به تمام آنچه که تو "واقعا" هستی.. ناگهان حس میکنی دیوار ها را از چشم ساخته اند و پنجره ها پرِ گوش اند و زمین دهان باز کرده که تا ابد در گوشت ور ور کند.

از آن روز هایی ست که من با تمام "من" بودن یک چیزی در اعماق خودش کم دارد، از آن روز هایی که ناگهان کسی با مشت می کوبد روی سرت و می گویید وقتش است برگردی.. برگردی به تمام آنچه که پشت سر گذاشتی و فقط.. فقط بگذاری لایه های خاکستری خاطرات در بستر ذهن کرم خورده ات ته نشین شوند.

از آن روز هایی ست که حتی اگر تمام پرده ها را کنار بزنی و تمام چراغ ها را روشن کنی باز هم همه جا تاریک است، باز هم حس سنگین نفس در یک غلطت عمیق و فرسوده ریه هایت را پر می کند. چه احمقانه دست و پا میزنی.. 

همه چیز ناگهان متوقف شده.. ساعتت خوابیده، همه چیز در سکونی محو غرق شده و تو می نشینی و انگشتانت را روی لبه ی ماگت می کشی.. بلکه بشود زندگی را حداقل کمی آبی تر دید.. خاکستری های بیشتری به چشمانت حمله می کنند.. تو فراموش می شوی.. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۴ ، ۱۳:۲۰
pejvak


ترسیدم! عین سگ ترسیدم.. ینی خب نمی دونم اصن مثه سگ ترسیدن ینی چی واقعن، ولی همونجوری ترسیدم. از خیلی چیزا، بیشتر از خودم، از فکرام، از کارایی که میدونم میتونم انجام بدم.. از کارایی که ممکنه انجام بدم.. از کارایی که دارم انجام میدم..

همه چی یه قیافه ی احمقانه به خوذش گرفته.. میدونی؟ از اینکه دیگه هیچوقت نتونم اعتماد کنم ترسیدم.. از آدمای دور و برم، از کسایی که تو زندگیم بودن، هستن.. شاید بعدن بیان!

داشتم میگفتم اگه ها و اما ها و شایدای زندگیم زیاد شده، ینی خب.. عادم میاد بگه خب به درک! به جهنم! ولی بعضی وقتا یه سری چیزا رو نمیشه فراموش کرد.. شایدم بشه.. نمیدونم! زمان.. تایم ویل هیل عاس.. عای ثینک!

از کابوسام ترسیدم.. از اینکه اونجوری نگام کنن.. و خب.. نمی تونم این حسو کنار بزنم که کابوسام دارن واقعی میشن.. ینی خب.. عایم این سو ماچ پین.. عادم اولش فک میکنه احساسش به خاطر یه اتفاق خاصه، یا یه عادم خاص.. ولی تهشو که نگا میکنه میبینه خیــــــــلی وقت بوده که داشته به گا میرفته.. می دونی؟ می فهمی چی میگم؟ 

خب.. تو که مُردی این وسط.. ولی من موندم، عادما موندن، خیلی اتفاقای دیه افتاد.. ولی انگار عادم هیچوقت حالیش نیس که واقعا داره چه اتفاقی میفته.. و من ترسیدم از اینکه اون اتفاق بیفته.. ترسیدم از اینکه مثه اون مرده باشم که نگاش میکردن ولی نمی دیدنش..

خیلی بده که نتونی با هیشکی بحرفی میدونی؟ بعضی وقتا دلم می خواد مثه بچه ها پاهامو بکوبم زمین قهر کنم برم و یکی بیاد بگه هوامو داره.. بگه گریه نکنم.. اینجور وقتا فقط می تونم بگم عایم سو فاکین میزربل.. خب؟

از این "خب؟" و "میدونی" گفتن خسته شدم.. تو ک نمیدونی واقعن.. حتا برات مهمم نیس.. اصن فک نمیکنم چیزیو به جز خلاء حس کنی.. شایدم گم شدی.. نمیدونم.. فقط مثه اون یارویی که بارونیه سیاه میپوشه و شونه هاش پهنه میشینی رو اون صندلی جلوییه و من حرف میزنم.. اینقدر حرف زدم تو این همه مدت که فک کنم اگه قرار باشه یه روز شبیه یه عادم دیگه متولد شی خوده من باشی.. و من چقدر به خاطر این متاسفم :)

متاسفم! به خاطر خیلی چیزا.. به خاطر بودنم، به خاطر احساسم، به خاطر افکارم.. به خاطر همه ی اتفاقایی که تا الان افتاده.. و میدونم بازم تکرار میشن.. به خاطر این چرخه ی مسخره ای که تمام مدت داره تو زندگیم اتفاق میفته.. باورت نمیشه.. چقدر همه چی میتونه تاریک باشه.. اونم درست وقتی که فکر میکنی میتونی فراموش کنی.

ینی خب.. تو از تاریکی به جز اون یه وجب قبر و یه مشت سوسک و کرم چی میدونی؟ همه میتونن بمیرن و اونا رو ببینن.. کرمایی که زیر پوستشون می لولن.. ولی همه چی فرق داره وقتی تو روز روشن صاف صاف راه بری و.. وقتی چشمات باز شن و اولین فکری که ب ذهنت میاد اینه که چقــــدر از همه چی دوری و چقدر همه چی غریبه س.. می دونی؟ همه مون از این روزا داشتیم که حس کنیم کسایی که دوسشون داریم فقط غریبه ن.. می دونی؟ عادم از خودش متنفر میشه.. از خودش میترسه..

بذا فراموش کنم.. بذار فراموش کنم که میشد همه چی یه جور دیگه باشه.. که اگه من.. که شاید می شد.. که دلم می خواست.. که باید.. که کاش.. فــــ اک ایت! 


+ عایم تایرد عاو ویتینگ فور سام ثینگ دت ویل نور هپن






۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۴ ، ۲۲:۱۱
pejvak



What a treacherous thing it is

To believe that a person is more than a person 





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۴ ، ۱۸:۳۳
pejvak



 si on se laisse appriviser

on court le risque de pleurer un peu



اگه آدم گذاشت اهلیش کنن، خودشو تو این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه :)







۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۴ ، ۰۱:۲۷
pejvak
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۳:۵۱
pejvak




چرا این اتفاقا واسه ما میفتن؟!

کى اینجورى شد همه چى..





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۲۱:۰۷
pejvak

تو زندگى همیشه یه وقتایى پیش میاد که نیاز پیدا میکنى حرف بزنى.. خیلى حرف بزنى.. و کسى ازت نپرسه چرا؟ چى شده؟ نگه آره! مى فهمم! فقط باشه و بذاره حرف بزنى.. بذاره اینقد حرف بزنى و غر بزنى و از بدبختیا و عن بازیاى دنیا بگى ک خسته شى! باید بذاره اینقدر حرف بزنى که کم بیارى، بذاره خودتو تا عمیق ترین و تاریک ترین زخمایى که خوردى یا میتونستى بخورى پیش ببرى.. بذاره یه جورى خودتو بندازى تو یه باتلاق ک هیچ دستى نتونه نجاتت بده..

همیشه یه وقتایى هس ک توهم هیچ آدمى بهت کمک نمیکنه و روحه هیچ مرده اى خاطره هاتو تسکین نمیده.. وقتایى که یه نفرو میخواى که فقط باشه.. مى فهمى؟؟ یه نفر که سرد باشه، یه نفر که نگه آره مى فهمم، نگه منم تجربه کردم، نپرسه چرا این حرفا رو میزنم.. یه نفر که بشینه و بذاره حرف بزنى.. بعد که حرفات تموم شد ساکت بمونه و دستاتو فشار بده.. که بدونى حتى تو اون عمیق ترین لایه هاى تنهاییت یکى هست که داره واقعا مى فهمه.. یکى که براى اینکه ثابت کنه مى فهمه نخواد تمام مدت فهمیدنشو بهت گوشزد کنه، یا نخواد با یه مشت حرف مسخره تو رو از این وضعت دربیاره..

و خب.. لحظه اى رو تصور کن که به یه همچین کسى نیاز دارى و.. خب.. نیست! 

این "نیست" خیلى کامله مى فهمى؟ یه مفهوم محکم و عصبانى و تلخ و گس که بهت ثابت میکنه هیچوقت نمیتونى تا ابد پشت کلمه ها قایم شى.. ثابت میکنه مهم نیس چیکار دارى میکنى و چه حرفى میزنى.. اون به هرحال میفهمه که تو دروغگویى.. میفهمه که مهم نیس چقدر دهن گشادتو باز میکنى و دندوناى مسخره تو با یه لبخند میریزى بیرون.. تو یه دروغگویى! 

این "نیست"ا بعضى وقتا اونقـــدر زیادن که خب عادم ب خودش میگه پس این "هست" کجاس؟ درحالى ک اونقد غریبه س ک حتا دلت براش تنگ نمیشه.

چقدر خوبه که میشه دروغ گفت.. چقدر خوبه که همیشه میشه یه جایى رو پیدا کرد ک توش قایم شد.. و چقدر بده که من ترسو ام.. گایز! بیایین ترسو نباشین.. بیایین "من" نباشین.. بیایین بذارین واقعیتا همونجورى ک هستن تو زندگیتون جریان پیدا کنن و از من دور شین.. عاشقتونم.. ولى دور شین.. خیلى دور.. حالم بهم میخوره وقتى حالمو میپرسین.. دور شین.. خیلى دور.. که من عاشقتون بمونم، که بهتون فکر کنم و بیشتر و بیشتر دوستون داشته باشم و باور کنین.. از هیچکس ب اندازه ى من متنفر نخواهین بود وقتى "واقعن" یکى باشم ب عنوان "من"!

میدونین؟ (تغییر مخاطب از خوده اون یکیم به شما) آدم همیشه ته ذهنش یه شخصیتیو داره که ازش میترسه.. از مثل اون شدن.. از به جاى "من" بودن "اون" باشى.. و خب.. دارم به این فک میکنم ک.. "اون" خیلیم بد نیس! :)

گایز! ترسام خیلى بیشتر از اونین که بخام با صداى بلند بگمشون.. خیلى بیشتر از هیولاهاى زیر تختمون.. خیلى بیشتر از نمردنامون.. خیلى بیشتر از همه چى.. و خب.. باورتون نمیشه چقد بعضى وقتا دلم میخواد بهتون بگم برین گم شین.. بگم عاشقتونم و خیلى خیلى خیلى ازم دور شین.. با سریوس بلک موافقم.. ما عادماى بدى نیستیم.. عادماى خوبى ایم ک اتفاقاى بدى براشون میفته.. پس برین! اونقدر برین که ازتون واسم هیچى به جز یه مشت خاطره نمونه.. برین ک زندگى نهایتن تو یه مشت دیوار و سقف خلاصه میشه با کتابایى که جاى همه چیو برامون گرفتن..

یه مشت کرم کتابیم که خودمونو گذاشتیم لاى کاغذایى که هیچکس جز خودمون ورقشون نمیزنه.. گایز! خیلى بیشتر از اونى ک لازمه برین و گورتونو گم کنین.. و باور کنین که هیچ دوستى نداشتین و نخواهین داشت ک به اندازه ى من دوستون داشته باشه..

نپرسین چته.. نپرسین چرا.. نگین مى فهمین.. آدماى ساکته زندگیه الکیم باشین.. آدمایى که دور وایستادن و من عاشقشونم و هیچى ازشون نمیدونم.

یه وقتایى هست.. تنها کارى که میشه کرد رفتنه.. یه وقتایى هست میشه "من" نبود.. میشه فقط عبور کرد.. میشه یه مشت جاى خالى رو لا به لاى زندگى گذاشت.. چقدر دلم میخواست کسى رو داشتم که بیاد با قیچى یه قسمتایى از زندگیمو ببره( برین اقیانوس انتهاى جاده بخونین) چقدر دلم میخواد همه چى فراموش شه.. چقدر دلم میخواد زندگى احمقانه م با یه تیکه ماسک ک چسبوندنش ب صورتم تموم شه و بزرگ ترین ترس زندگیم تاریک بودنه اتاقم شه (میرا بخونین) 

گایز! عاشقتونم.. ولى دورین.. و میخوام که دور تر شین.. مثه همینکه میگم فک کنین من نیستم! بیایین خودتونو از زندگیم مثل یه غریبه ببرین و بدوزین به زندگى هایى که نزدیک تره.. 

میدونى؟ ( خوده اون یکیم ) من عاشق همه ى بنفشاى کمرنگ و فسیل پتروداکتیل ها و مرغابیا و گرگا و روباهام.. ولى همیشه یه وقتایى هس.. همیشه هس.. همیشه از اون وقتایى هس که بخواى کله دنیاتو خلاصه کنى تو ذل زدن به مگسى که میشینه روى سقف اتاق.. وقتایى که کله دوست داشتناى دنیا جلوى غرق شدنتو نگیره.. وقتایى جاده هاى خالى و ماشینى که با دوستات توشى و دیوونه بازیات نجاتت ندن.. وقتایى که برگا خوشحالت نکنن و خون اژدها شور یا تلخ نباشه.. همیشه یه وقتایى هست که بخواى دوباره تبدیل شى به پیرمرد قوزدارى که جلوى تو و روباهه وایمیسته و از دردى میگه بزرگ تر از درد زانو و ها و کمرشه..

همیشه هست! همیشه این "نیست" هست! همیشه میتونى سرتو برگردونى و گذشته اى رو ببینى که مثه یه لاشخور بزرگ پشت سرت میاد و ولت نمیکنه.. همیشه سیاهچاله ها دارن دور دنیات مى چرخن و همیشه یه دسته بزرگ داره میاد ک رو چشمات دکمه بدوزه ( کورالین بخونین )

مثل این میمونه که دارى میدوئى.. خیلى سریع.. اونقدر سریع که به خس خس بیفتى.. اونقدر که سینه ت درد کنه.. اونقدر که حس کنى ممکنه استخون پات بشکنه..




مى فهمین؟؟!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۹:۲۳
pejvak






It's so much harder when you can't even talk




۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۴ ، ۰۹:۴۰
pejvak


سمان می گف عادم که یه مدت با یکی هی بحرفه اون هی نفهمه بعد از یه مدت عادم دیه میترسه حرف بزنه..

من نمیدونم ترسیدم، یا ناامید شدم، یا خسته شدم.. ینی خب.. تو که نمی دونی چته.. میدونی؟ هی با خودت دوم شخص حرف میزنی.. عادته می دونی؟ عادت! ینی هی به خودِ اون یکیت میگی، ولی خو.. شایدم باید بگی..

موضو اینه که نمیشه.. ینی وقتی می خوای دهنه مزخرفتو باز کنی حرف بزنی انگار کلمه هات پشت حنجره ت گیر میکنن.. میمونن تو گلوت.. نمیان بیرون.. خب من چــــــــــــــی بگم! تو چی می تونی بگی هم؟ چه مرگته دقیقا! د خب چی زدی بدبخ :|

نیاز دارم می دونی؟ ب این گفتنه نیاز دارم ولی خب.. نمیشه.. خیلی چیزا رو خیلی وقتا نمیشه گفت.. خیلی وقتا دلم می خواد مثلن بگیرم بزنمشون.. بعد داشتم ب این میفکریدم ک چقد همه چی عوض شده خو.. یه دوره ای بود من هی زور میزدم خودمو، اعصابمو، تعادلمو.. کنترل کنم.. سعی می کردم عصبی نباشم.. الان طرف میاد مییییرییینههه تو روزم من ته تهش میتونم بهش بگم ازش متنفرم.. خو خاک تو سرت! :|

می دونی؟ آدم از خودش متنفر میشه، از خودش خسته میشه.. حوصله ش از خودش سر میره.. عرررر میزنه هی!

خب.. چرا آدما آسیب می بینن واقعا.. مثلا چرا علیرضا باید اینقد عن باشه که هی اشکتو در بیاره.. اصن چرا همه چی اینقد مزخرفه خب.. کلافه م میدونی؟ یه لجظه دارم از خنده پااااااااااره میشم یه لحظه بعد نشستم دارم گریه میکنم.. خو من ریدم تو این اوضا خو :| 

ببین! ببین خودِ اون یکیم! ببین آشغال.. حسم بهت مثه حسم به یه مشت غریبه ی احمقه! نمیدونم بزنمت، نمیدونم دلم برات بسوزه، نمیدونم میتونم دوست داشته باشم.. هیچی نمیدونم... فقط میدونم نشستی اونجا و هی جامون داره عوض میشه.. فقط میدونم بعضی وقتا زل میزنی به من و منتظری اشتباه کنم که بکوبیش تو سرم.. که همه چیو بندازی گردن من.. خب متنفرممممممممم ازتتتتتتتتت!

ینی خب.. چن وخته که اینجوری دوتا شدیم همم؟ به آدم حسه دیوونه بودن دس میده میفهمی؟ می فهمی مگه نه؟ 

بیخیال خب.. فـــ اک ایت...



+ عشق یعنی به تخم ماهی ها، آبی از آب تکان نخواهد خورد.. یا به بوق بلند آدم ها، یک نفر توی آب دارد.. مُرد!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۴ ، ۰۰:۳۹
pejvak


داشتم فکر میکردم که میلیون ها راه برای مردنم هست.  میلیون ها راهی که احتمالا هیچکدامشان آن طوری نیست که خواهم مرد. داشتم فکر میکردم که گاهی چقــــــدر دلم مرگ میخواهد.. مرگی که بعدش هیچ چیز نباشد. نگران گند کاری هایت نباشی.. چیزی ازت باقی نماند که نگران باز مانده ها باشی..

و مرگ چقدر می توانست نزدیک باشد حتی وقتی داشتم روی تخت به یک عالم آهنگ گرگی گوش می کردم.. یا آنقدر نزدیک که بال مرغابی ها به سقوطم نرسد.. و روباهی هم بود که دمش را گذاشته بود روی کولش و از اینور خیابان به آنورش می رفت.. حالا بیا و به این ها فکر نکن.. خب؟!


آدم هیچوقت نمیداند واقعا چقدر دلش می خواهد بمیرد، یعنی میروی می ایستی آن لبه، آنقدر که نوک کفش هایت بر هیچ کجا معلق باشد و هیچکس نتواند نجاتت دهد.. آنقدر که مطمئن شوی همین که واقعا خواستی میمیری و بپرسی.. که اگر بیفتی چه میشود.. ک بخواهی مطمئن شوی که درست رو به روی مرگت ایستاده ای... بگوید میمیری! هجی کنم.. می.. می.. رم..م..ی..م..ی..ر..م! و برگردی عقب.. بنشینی و بگذاری سرما بخزد زیر لباس هایت.. بلرزی و بزنی زیر گریه.. که خب! نه! من "واقعا" نمی خواهم که بمیرم..


یک عالم رویا از قایق های سبز چوبی و خانه های گرد و چای دارچین.. سرما و برف و سنجاب ها.. و مرغابی و گرگ و روباه.. ک چقدر گاهی بعضی از نام ها کنار هم غریب می شوند.. که چقدر ناگهانی واژه ها بغض می شوند..

ی

ک عالم فکر.. از آن کتابفروشی ها و دوست داشتن ها.. که اگر بمیرم هرگز نخواهد فهمید که دوستش دارم و اگر بفهمد به درد کسی نمیخورد.. و خب! آدم باز هم دهان لعنتی اش را باز نمی کند.. آدم باز هم کم میاورد.. آدم باز هم کناره می گیرد.


و خب... نه! من واقعا نمی خواستم بمیرم.. فقط می خواستم فکر کنم.. به لحظه هایی که من مرده ام و تک تک شما مانده اید.. می خواستم فکر کنم.. که می دانم هیچکس جسدم را نمی سوزاند و همانجا زیر خروار ها خاک می ماندم و کرم هایی که در من می لولیدند.. می خواستم فکر کنم که پرت میشوم توی سیاهچاله.. فکر کنم که کوسه ها.. کوسه ها.. کوسه های لعنتی..


من واقعا نمی خواستم بمیرم.. من هیچوقت واقعا نخواسته ام بمیرم.. اگر واقعا بخواهی بمیری خب.. حتی همین سوال های احمقانه هم برایت مطرح نمی شود.. حتی به خودت زحمت نمی دهی که بپرسی پریدنت به مرگ منتهی می شود یا نه.. فقط می افتی.. فقط می میری.. فقط فراموش می شوی و ساااالها بعد کسی بی آنکه تو را ببیند روی سنگ قبرت پا می گذارد. کسی که هرگز تو را نخواهد شناخت.. کسی که حتی برایش مهم نیست تو زندگی کرده ای.. سالها بعد.. سالهای خیلی بعد.. تو هرگز وجود نداشته ای.. می فهمی؟؟ 


من واقعا نمی خواستم بمیرم لعنتی! و نمی فهمم تو چگونه واقعا خواستی و مردی و به ک*ر مبارکت هم نبود که خب.. که خب؟؟؟؟ به درک!! تهش که چه؟ کرم ها در تو می لولند و کلاغ ها مرا پس می زنند و قار قارشان گوشم را کر می کند که خب... که خب!!!

بیا تو فـــ اکت را نشان شهر بده و من هم در خودم بپیچم از سرما و به مردمی نگاه کنم که زنده ایم و نمی دانند که ما هستیم.. که بوده ایم.. که شاید فردا نباشیم.. لعنتی! به درک که فراموش می شویم.. ولی از خودمان هم فقط کمی مانده که هی وا می رود.. هی می پاشد.. هی بغض می شود.

من نمی خواستم واقعا بمیرم! تو هم نمی خواستی.. و اصلا نمی دانستی.. که چقدر انعکاس های کوچک و دور می توانند آسیب بزنند.. حتی فکرش را هم نمی کردی که تکه های آینه ی ملکه توی قلبت فرو رود.. یا سرمای نفسش تو را از بلند ترین ها بکوبد زمین! هی! به ملکه ی برفی ات بگو که یک روز همه چیز آب می شود.. خب؟ بگو که کسی گوشه ای اشک می ریزد و خورده های آینه اش را می شوید و با خود می برد!

لعنتی... بگو که می گویی.. :)


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۴ ، ۰۰:۵۰
pejvak