Luinil

Blue Star

Luinil

Blue Star

the eternal sunshine of the spotless mind

شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۲۶ ق.ظ

خب میدونی؟ وقتی داری عین سگ تلاش میکنی که خیلی از چیزای گهو بذاری کنار یه ذره ام انتظار داری که دنیا هی نیاد تو اون شرایط یه سری چیز گه دیه هم بذاره جلوت بگه گه می خوری که می خوای فلان گهو فراموش میکنی، گه میخوری که داری با فلان گه کنار میاری، اصن تو کلن گه میخوری که گه میخوری :|

بعد خب چـــــــــرا!؟ نه واقعا سوال من اینه که خب چرا؟؟؟؟؟ چرا الان؟ الان دو ساله این کوفتی هی از جلو چشمت داره رد میشه، چرا الان؟ حس کردی اینو؟ اینکه بخوای منفجر شی بپاشی روی دیوار؟ دل و روده ت بریزه بیرون؟ حس کردی اینقد پر شدی که بهت سوزن بزنن میترکی؟ یا مثه یه بادکنکی که یه بچه داره بادش میکنه و نمیدونه چقد باید فوت کنه.. هی فوت میکنه.. هی بیشتر فوت میکنه.. بعد میترکی..

شت خب! همه چی داره همینجوری پیش میره، همه چی داره میشه من و یه مشت کاغذ و فیلم و کتاب و کوفت و گه... مثلن چرا دنیا باید بیاد تمااااااام چیزایی که درست تو همین " الان " هستنو ربط بده به بی ربط ترین اتفاق زندگیه یه نفر.. که فقط برینه بهش! خب فـــــــــــــــــــــــــــــ اک یو!

ینی اصن انگاااااااااار ن انگار! اصن مهم نیس! اصن به درک! انگار یکی بیاد بت بگه عای دنت گیو ع شت ابوت یور فیلینگز! عای ویل دو وات اور عای وانت اند یو کن گو اند فـ اک یورسلف :| 

مزخرفههه که حتی نتونی از یه نفر متنفر باشی.. دلم میخواد میدونی؟ دلم میخواد متنفر باشم، بگم حالم ازش بهم میخوره، بگم نفرت انگیزه، چندش آوره..


***


Part 2

after the rain




نمی شد تحملش کرد.. بعضی وقتا میتونی بنویسی بعد خالی شی.. ولی اینو نمیشد.. مثه اینکه یه مدت زیاد زیر آب باشی.. نمی تونی آروم آروم شنا کنی بیایی بالا.. میتونی دست و پا بزنی که اکسیژن برسه به ریه هات.. یهو سرتو از زیر عاب باید بیاری بیرون.. می فهمی؟ به این بارونی که داشت میومد نیاز داشتم.. به اون کوچه هه.. به سکوتش.. به اینکه یه چوب بگیرم دستم وسط کوچه توهم آدما رو بزنم.. بعد بچرخم دور خودم.. جیغ بکشم.. اونقد که حس کنم حنجره م الان پاره میشه.. و خوبم! ینی خب.. چیز بیشتری نیست که بخوام.. 

از اینکه توانایی ِ اینو دارم که اینقـــــدر زر بزنم وااااقعا متعجبم :| ینی خودمم دیه حالم داره بهم میخوره از خودم و حرفام و کارام.. ولی اینجوری دیوونه بودنو دوس دارم.. اینجوری که حس کنم خیلـــــی تنهام تو اون کوچه.. انگار آخرین آدم دنیا باشم.. آخرین بازمونده ی همـــــه ی چیزایی که تا حالا بوده..

میدونی؟ وقتی کسی نباشه.. وقتی هیچی نباشه.. این حسو داری که حداقل کسی یا چیزی نیست که بهت آسیب بزنه.. این حسو داری که پرت شدی تو یه سیاره ی کوچولو تو تاریک ترین قسمتای یه کهکشان از تمــــــــــــام کیهانی که دور خودش میچرخه.. و داری بلعیده میشی و هرچقدرررر که جلوتر میری کوچه ت تموم نمیشه.. یا نخوای که تموم شه.. هی بری جلو بعد چشاتو ببندی بچرخی برگردی عقب که دوباره از اول راهتو بری.. که هی نخوای برسی..

خب.. به درک! مثلن انگار اولین بار بود که هیچ جای دنیا نبودم.. یا انگار مثلن اولین بار بود که حس کردم یکی به بمب تو سرم کار گذاشته و هرلحظه ممکنه بترکه.. همشو قبلن حس کرده بودم.. ولی مشکل زمانه! میدونی؟ بزرگ ترین دروغی که میشه به آدما گفت اینه که زمان همه چیو حل میکنه.. زمان هیچیو حل نمیکنه.. زمان کاری میکنه حسه خاطره ها رو فراموش کنی.. حس عاشق شدن، حس فراموش شدن، حس صدمه خوردن.. حسه درد! از همه چی برات یه اسم باقی میذاره.. می فهمی؟ وقتی حسه یه چیزیو فراموش کنی دوباره تکرارش میکنی! زمان هیچیو حل نمیکنه، زمان بهت فرصت تکرار کارایی رو میده که ممکنه بهت آسیب بزنن.. چون فراموش کردی آسیب دیدن چه حسی داره.


خیلی دارم سعی میکنم گم و گور شم.. دارم نهایت سعیمو میکنم.. ولی حس میکنم با چسب منو چسبوندن به دنیایی که ماله من نیست.. اینجوری همه چی بدتره!







موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۱۰/۱۲
pejvak

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی