Luinil

Blue Star

Luinil

Blue Star

سیاهچاله

پنجشنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۴۲ ق.ظ

 

همه ی سیاهچاله ها یه چیزی دارن به اسم افق رویداد. خیلی خیلی ساده ش اینه که یه جور مرزه واسه سیاهچاله. اینجوری که شما اگه از اون مرزه رد بشی دیه فرو رفتن و بلعیده شدنت حتمیه. یه مقدار سخت ترش اینه که این منطقه ی کروی شکل در واقع منطقه ای از فضا و زمانه و ماده و نور فقط به یک سمت ( به سمت داخل سیاهچاله ینی ) می تونن حرکت کنن. اینم به این دلیله که توی افق رویداد سرعت گریز از سرعت نور بیشتره. ( سرعت گریز اون سرعتیه که شما نیاز دارین تا از گرانش هر چیزی فرار کنین ) و خب چون هیچ چیزی تو دنیا وجود نداره که سریع تر از نور حرکت کنه هر چیزی که نزدیک این افق رویداد بشه محکومه به بلعیده شدن توسط سیاهچاله!

موضوع اینه که مهم نیست چه اتفاقی داخل افق رویداد میفته... شما هیچوقت نمی بینینش.

و داشتم فکر می کردم که چقدر زندگی من اخیرا این شکلی شده. اولش وایستاده بودم یه گوشه و نگاه می کردم. به یه "هیچ" مطلق نگاه می کردم و می دیدم که چطور همه چی داره به سمت یه حفره ی سیاه بزرگ کشیده میشه و حتی نمی دونستم خودمم یکی از اون چیزایی هستم که داره بلعیده میشه. شاید حتی همون موقعی که داشتم نگاه می کردم هم به این نقطه رسیده بودم... ولی نمی شه گفت. هیچوقت نمی تونی بفهمی که کی از مرز این افق لعنتی رد شدی.

و بعد از اون سقوطه! سقوطی که هر لحظه آهسته تر میشه. هرچقدر بیشتر سقوط کنی زمان برات آروم تر می گذره... انگار که میلیارد میلیارد سال طول میکشه تا به انتهای سقوطت برسی. و این بدترین قسمته! اینکه خودتو ببینی که چقدر یواش داری به سمت یه پوچی میری. به سمت یه چیزی که هیچوقت نمی تونی ازش برگردی. نه اینکه ناامیدم... نه اینکه افسرده م... فقط خستم و می دونم که سقوط کردن (literally) چه حسی داره و فکر می کنم ترجیحش میدم به همه چی... ولی نه اینجوری! نه اینقدر یواش... نه اینقدر ابدی!

و خب! اگه بخوام همچنان به سبک و سیاق سیاهچاله ها حرف بزنم... حالا که به نظر میرسه از این افق رویداد رد شدم، هرچقدر هم که سعی کنم خودمو بکشم بیرون، هرچقدر هم که سعی کنم خلاف جهت این گرداب فضایی حرکت کنم، فقط این سقوط رو طولانی، طولانی... طولانی تر کردم! و خب که چی؟ آخرش اینه که به اون نقطه ی تکینگی میرسم و بوم! ( مطمئنم نیستم صداش اینجوری باشه ) تبدیل میشم به خود اون سیاهچاله ( یا حداقل بهش اضافه میشم) و منتظر می مونم که نفر بعدی سقوط کنه و نگاه می کنم و نگاه می کنم و...!

من الان درگیر این حجم از تنهایی و سکوت این سقوطم! یعنی تبدیل به یه " فراموش شده " شدن چقدر می تونه آروم باشه؟ اونقدر که تو یا هرکس دیگه ای که داره منو نگاه میکنه حتی نمی بینه که چقدر زیاد پیش رفتم؟ که چقدر زیاد... یادم رفت! من الان اونجاییم که دیگه هیچی دیده نمیشه.

یک عالم فرضیه و فلان بیسار هست واسه در اومدن از این وضع... یک عالمه معادله، یک عالمه همه چی! یک عالمه همه چی که یکی از یکی غیرممکن تر و دست نیافتنی تر و دور و دور و... . فکر می کنی مثلا چه اتفاقی میفته اگه این سیاهچاله یهو یه جوری تبدیل به یه کرمچاله شه که منو همه ی این داستانا بکشه بیرون و ببره تف کنه یه گوشه ی دیگه ی دنیا؟ هیچی... فقط یه دنیا سوال و فکر دیگه به همه ی این بی نهایت خستگی من از همه ی این فکرا اضافه میشه... 

پس احتمالا دست کشیدم... احتمالا اون دفعه ی قبلی که از این نقطه گذشتم از همه چیزی که توی سرم بوده دست کشیدم و شاید... فقط شاید... الان تو گذشته ایم که حتی به یادش نمیارم... شاید خیلی خیلی خیلی قبل تر از اینکه تمام این کلمه ها از سرم بریزه بیرون، رسیدم به این گذشته و شاید... همه چیز تو این چرخه ی سقوط و فرود خلاصه شده که من تا ابد... هی یواش یواش یواش... سقوط کنم. :)

 

 


 

دریافت

 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۲/۱۴
pejvak

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی