Luinil

Blue Star

Luinil

Blue Star

Sl2

دوشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۵۶ ق.ظ


فکر می کردم که بیان واژه ها در این ساعات عمرم ساده تر... روان تر باشد. هنوز حجم عظیمی از کلمات در آستانه ی خروج از سرانگشتانم اند و من حتی نمی دانم که کدامشان با کدام ترتیب در کجای این صفحه باید جای بگیرد. فکر می کنم اندکی ترس مرا برداشته. ترس از آنچه که نکند مرگ هیچ چیز نباشد. نکند مرگ نه آن شنل پوش داس به دست باشد و نه آن فرشته ی نورانی که دست به دستش به جهنم برسم. ترس اینکه نکند مرگ همین تولد های دوباره و دوباره باشد. نکند که می میریم که باز زندگی کنیم... که باز کابوس بیاید. که خواب آید و چشم سنگین باشد و فکر چنان رها که گویا حتی نوایی از خواب نشنیده است.

می شود ساعت ها از ترس حرف زد. از حسی که درد صدایش می زنند.

خواب... این باگ عظیم خلقت! این خاموشی بی هویت زندگی که معلوم نیست از کجا می آید و به کجا می رود. من هزاران بار خوابش را دیده بودم. توی خواب می آمد و نامم را صدا می زد. چنان آرام که به زمزمه ی نسیم می مانست. حرکت لب هایش ملایم و بوی بدنش تند بود. می آمد و می ایستاد پشت سرم و آوازش را چنان سر میداد که من مثل خود گناه سقوط می کردم. شاید حتی در آن لحظات ابلیس هم پشت سرم فریاد می کشید... شاید حتی او هم به بازگشت من امیدی داشت.

من شبیه آن شهاب سنگ لعنتی به زمین می خورم. زندگی تمام  و خاک به پا می شود.  خاکسترت سال ها در این هوای مرده معلق می ماند. اهمیتی نمی دهم... جای سقوطم را به دل زمین می نشانم که یادش بماند... که یادت بماند! یادت بماند که من چقدر بلند و چقدر عمیق سقوط کردم.

چراغ ها را یادت هست؟ چراغ هایی که کسی روشنشان نمی کند؟ یادت هست که چقدر چشم به راهشان بودم؟ کسی انگار در تلاش است کبریت بکشد... کسی انگار دارد با دست های لرزانش آخرین کبریت هایش را می کشد. می کُشد یا می کِشد خیلی هم فرقی ندارد. روشنت می کنند که اعدامت کنند. حالا تو هی شمشیر بکش. حالا تو هی شوالیه ی شجاع تخت خوابت باش... تو را همینقدر راحت به پایان می رسانند. 

می دانم که قرار نبود از این حرف ها بزنیم. می دانم که قرار بود من قصه بگویم و دلیل بیاورم و همه چیز را بسپارم به دستان خداوندی که سرش سلامت... سال هاست بار و بندیل بسته و رفته. مرگ که شوخی ندارد... خدا هم که باشی دستت را می گیرد که بسپاردت به دست تمام آن جهانی که گذاشتی عدم باقی بماند.



موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۰۸
pejvak

نظرات  (۲)

۰۹ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۶ پیمان محسنی کیاسری
واقعاً زیبا بود.
پاسخ:
ممنونم
۱۰ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۱۹ واو. {دو انگشت خود را به شقیقه نشانه رفته و می‌گوید: بوم}
بهدادم
پاسخ:
نمسخر گر -__-

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی